خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

نشـــد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

"فاضل نظری"

   + بـی رُخ ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۸
comment نظرات ()

باران من ...

باران حجم کوچکی از صمیمیت توست

بوی خاک باران خورده

درست مثل عطر تو

روی همه ی کلماتم پهن شده است

باران که می بارد

بوی رسیدنت می آید

می دانی

تو در ذهن من

هم تراز بارانی!‬

   + بـی رُخ ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠
comment نظرات ()

عاشورا

عاشورا

نام نیست

نشان است

عاشورا

شناسنامه ی من است

با نام تو

که در خروش خون تو شمشیر می شود

قربان نام تو

   + بـی رُخ ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩
comment نظرات ()

سیگار

این روزا دیگه ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭِﺕ ﮔﺮﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﺍﺭﺯﻭﻥ

ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ..

ﺷﯿﮏ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺭﻟﺒﻮﺭﻭ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺜﻞ ﺍِﺷﻨﻮ !

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺳﯿﮕﺎﺭ

ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﻮﺯﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﺟﺎﺕ ﺯﯾﺮِ ﭘﺎﺷﻪ

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻪ

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻓﻘﯿﺮ

ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﮐﻮﺗﻮﻟﻪ

ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺎﻣﺮﺩ !

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﭼﯽ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﻮﺯﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﺟﺎﺕ ﺯﯾﺮِ ﭘﺎﺷﻪ

   + بـی رُخ ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٠
comment نظرات ()

آه

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی، پیر میشی …

از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، میبُری …

از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی ای

   + بـی رُخ ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment نظرات ()

آغوش

آغوش ...


تنها جای دنیاست


که اهالی اش با سکوت حرف می زنند


دلم را بغل می کنم


و دنیای من با تو آغاز می شود

   + بـی رُخ ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٦
comment نظرات ()

داستان ویولونیست در مترو تهران

 

داستان کوتاه ویولونیست در متروی تهران

یکی از صبح‌های سرد دی ماه سال1390 ، مردی در متروی تهران،ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبادو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.      او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.
ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.
هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده،   با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید، نواخته بود.تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش 100 هزار تومان بود.
این یک داستان واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک،سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟ به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟ تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن ؟!)
و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده ایم؟

   + بـی رُخ ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

وبلاگ غریب

امان از "وایبر" و "واتس اپ" و "وی چت" 

جدا کرده رفیقان را ز رویت

ز "لاین" و "تانگو" و "فیس بوک" فریاد

که داد آیین ما را جمله بر باد

زمانی رفت و آمد بود و دیدار

نگارش رسم بود و فن گفتار

کنون مفتون "اینستاگرام"یم

هزاران "لایک" در "چت روم" داریم

رفیقانی همه "آن لاین" در "نت"

"تلگ رام" "تویتر" "بی تالک" "دی دت"

اگرچه مادر اینهاست "وبلاگ"

غریب و بی کس و تنهاست "وبلاگ"

   + بـی رُخ ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧
comment نظرات ()

امپراتور فراموش

سومین دفتر دوبیتی

 

امـپـــراتـــور فـــرامــوش

شعرهای

شـهـــــراد مـیـــــدری

 

دلیل هر شب آهت نمی کرد

بلور اندام و دلخواهت نمی کرد

خدا می خواست من شاعر بمانم

وگرنه این همه ماهت نمی کرد

 

تلو خور ، بربطی در دست بودم

خراب از درصدی که هست بودم

هزاران سال پیش از کشف رازی

دو چشم الکل ات را مست بودم

 

پری دخت وطن هستی ، مگر نه ؟

شکوه هر چه زن هستی ، مگر نه ؟

منم "کوروش" که برگشتم به دنیا

تو "کاسندان" من هستی ، مگر نه ؟

 

فقط شور و فقط حال تو باشد

تب و تابش فقط مال تو باشد

عسل بانو که باشی این طبیعی ست

که هر زنبور دنبال تو باشد

 

گل من ! عشق من ! نیلوفر من !

یکی یکدانه ی من ! دلبر من !

لبت را پست کن تا پستچی ها

شود دعوایشان با هم سر من

 

جهان آغاز خواهد شد به دستم

پر از آواز خواهد شد به دستم

حسابی خوش به حال تکمه ی تو

که یک شب باز خواهد شد به دستم

 

قشنگی سینه های مرمر توست

گل خشخاش نام دیگر توست

دو چشم کابلی ! لب قندهاری !

تمام جنگ افغان ها سر توست

 

خراب و بیقرار و مست ! یک شب

رها از آن چه بود و هست یک شب

به بوسه بوسه بوسه بوسه بوسه

تو را رگبار خواهم بست یک شب

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
comment نظرات ()

شیطان

روزی  شیطان به فکر سفر افتاد.

با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد،

از این سفر بر نگردد.

نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.

 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه

بست که شاید تصمیم نادرستی گرفته باشد.

در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند

ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد.

تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه

مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز

نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی

ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کوله ای بر دوش کنار او ایستاد.

کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه

به راه خود ادامه دهد، به او گفت:

"تو شیطان هستی!"

ابلیس حیرت زده پرسید: از کجا فهمیدی ؟!

گفت: از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم.

هماره سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم .

در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:

مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !

از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !

به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !

به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !

از من نپرسیدی داخل کوله ام چه دارم، پس فضول هم نیستی !

حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول

پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !

شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند

  مرد با دست به پاها یش زد و گفت: خوبه ! تازه، شاخ هم که داری

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد