خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

خون بها...

خون بها می چکـد از پل شکن ابرویش
حرف ها رفت چرا دلهره در هرمــویش

چه تصـــــرف بکــنم چشم ترا یا نکــنم
جنگ سوم به غرامت کشم آن آهـــویش

خرج ابلـــــــیس زیادست چه باید بکنیم
نه بهشتی است فروشیم نه رو در رویش

شــــاید این لحــظه به سیـب نظر آدم ها
بفـــــــــروشیـــم بهشتی سر گندم جویش

افتخاریـــست صمـــیمانه دل و ایمان است
بت تراشیــم به فهمیـدن سمت و سویش

عمرهرعشق به بی حاصلی وسرد گذشت
مگــــــــــــــــــرآغاز شود پا قدم جادویش

نبض احســاس مرا چاره اگر می دانست
خواب من خلسه ی ذوقی ست سر زانویش

 


محمدحاجی پور

   + بـی رُخ ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٦
comment نظرات ()

آتش

گفتم که تعریف مرا جدٌی نگیرید
حرفی زدیم امٌا شما جدٌی نگیرید

در یک غزل گیرم که حرفی از تو گفتیم
لطفا شما آن قدرها جدٌی نگیرید

احوالمان بد بود یک چیزی نوشتیم
هذیان ِ تب های مرا جدٌی نگیرید

شاید نگاهت قالب یک مثنوی شد
یا مولوی باشید یا جدٌی نگیرید

شاعر اگر اغراق می گوید, بگوید
دقٌت بفرمایید تا جدٌی نگیرید

در بیت آخر مختصر سازیم خود را
این واقعیت را چرا جدٌی نگیرید؟

جز دود و خاکستر که می ماند از "آتش"
چیزی اگر ماند زما , جدٌی نگیرید


 

علیرضا آتش

   + بـی رُخ ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٥
comment نظرات ()

دکمه ی آخر...

دکمه ی پیرهنش، مانده نخش در برود
اگر این مرتبه با دکمه ی خود ور برود

کاش که باز شود زودتر این قفل یقه
قبل از آن ثانیه که، حوصله ام سر برود

سینه اش معدن گنج است، اگر کشف شود
ترسم این ست که امنیت کشور برود

روسری بسته و ده سال جوان خواهم شد
اگر آن پارچه ده سانت عقب تر برود

شده ام محو لب و خنده او، میترسم
همه ی دلخوشی ام لحظه ی دیگر برود

لحظه ی رفتن او، دکمه ی اول وا شد
ای خدا کاش که تا دکمه ی آخر برود

 

 

حسن رحمانی نکو

 

   + بـی رُخ ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٤
comment نظرات ()

ترا آیا خدا انداخت...

ترا .. آیا خدا انداخت چون سیبی؛ به دامانم؟
تو آدم یا که ماهی یا پری الحق نمی دانم

ترا با هرچه میشد کرد گویا من شباهت داده ام اما
تو مه رو برتری از هر چه تشبیه است می دانم

تو را شیرین نهادند انجمن شاید که اسمت را
ولی فرهاد در پیش تو افکنده است گویا تیشه می دانم

هزاران ویس و مجنون سر به پایت می نهند هر شب
هزاران خاطر آشفته داری نازنینم سرو بستانم

تو را آهو به چشم است از ازل این بوده در قسمت
ولی در ان چمنزار است شیری شرزه در قصد سوارانم

به دشت چشم تو دل داده ام گویا زمستان شد
ز هجر دشت چشمت خانه ی ویرانه ام ، لطف بهارانم

تو گویا آهوی گم کرده راهی بوده ای چشم تو را نازم
که بس شیران به دام افکنده با ناز نگاهی آهو چشمانم

منِ آدم هواخواه همان سیبم که حوا را هوایی کرد
طلسم از باغ لب وا کن که پا گیرد ز باغت صد هزارانم

طبیب در د بی درمان من دردم نه درمان شد
قدح پر کن که می کوشد دو چشمت بهر سامانم

 


نسرین قلندری

   + بـی رُخ ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۳
comment نظرات ()

کجایی زمستان

زمستان گرمی ست اینجا

کمی شوق سرما

و احساس لرزش

 

خدایا !

بباران تو باران

   + بـی رُخ ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

حکایت دل

هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
    ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می آوری

    او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
    دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

    طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
    کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

    از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
    حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

    یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
    زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

    این قصه در ادامه به دریا رسیده است
    یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

    دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
    بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

    ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
    من یونسم دهان نهنگ است و باز من

    وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
    نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

    او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
    یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی


    مهدی جهان‌دار

   + بـی رُخ ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٦
comment نظرات ()

نشـــد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

"فاضل نظری"

   + بـی رُخ ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۸
comment نظرات ()

باران من ...

باران حجم کوچکی از صمیمیت توست

بوی خاک باران خورده

درست مثل عطر تو

روی همه ی کلماتم پهن شده است

باران که می بارد

بوی رسیدنت می آید

می دانی

تو در ذهن من

هم تراز بارانی!‬

   + بـی رُخ ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠
comment نظرات ()

عاشورا

عاشورا

نام نیست

نشان است

عاشورا

شناسنامه ی من است

با نام تو

که در خروش خون تو شمشیر می شود

قربان نام تو

   + بـی رُخ ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩
comment نظرات ()

سیگار

این روزا دیگه ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭِﺕ ﮔﺮﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﺍﺭﺯﻭﻥ

ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ..

ﺷﯿﮏ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺭﻟﺒﻮﺭﻭ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺜﻞ ﺍِﺷﻨﻮ !

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺳﯿﮕﺎﺭ

ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﻮﺯﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﺟﺎﺕ ﺯﯾﺮِ ﭘﺎﺷﻪ

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻪ

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻓﻘﯿﺮ

ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﮐﻮﺗﻮﻟﻪ

ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺎﻣﺮﺩ !

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﭼﯽ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﻮﺯﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﺟﺎﺕ ﺯﯾﺮِ ﭘﺎﺷﻪ

   + بـی رُخ ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد