خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

کجایی زمستان

زمستان گرمی ست اینجا

کمی شوق سرما

و احساس لرزش

 

خدایا !

بباران تو باران

   + بـی رُخ ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

حکایت دل

هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
    ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می آوری

    او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
    دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

    طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
    کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

    از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
    حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

    یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
    زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

    این قصه در ادامه به دریا رسیده است
    یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

    دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
    بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

    ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
    من یونسم دهان نهنگ است و باز من

    وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
    نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

    او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
    یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی


    مهدی جهان‌دار

   + بـی رُخ ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٦
comment نظرات ()

نشـــد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

"فاضل نظری"

   + بـی رُخ ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۸
comment نظرات ()

باران من ...

باران حجم کوچکی از صمیمیت توست

بوی خاک باران خورده

درست مثل عطر تو

روی همه ی کلماتم پهن شده است

باران که می بارد

بوی رسیدنت می آید

می دانی

تو در ذهن من

هم تراز بارانی!‬

   + بـی رُخ ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠
comment نظرات ()

عاشورا

عاشورا

نام نیست

نشان است

عاشورا

شناسنامه ی من است

با نام تو

که در خروش خون تو شمشیر می شود

قربان نام تو

   + بـی رُخ ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩
comment نظرات ()

سیگار

این روزا دیگه ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭِﺕ ﮔﺮﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﺍﺭﺯﻭﻥ

ﭘﺎﯾﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ..

ﺷﯿﮏ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺭﻟﺒﻮﺭﻭ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺜﻞ ﺍِﺷﻨﻮ !

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺳﯿﮕﺎﺭ

ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﻮﺯﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﺟﺎﺕ ﺯﯾﺮِ ﭘﺎﺷﻪ

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻪ

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻓﻘﯿﺮ

ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﮐﻮﺗﻮﻟﻪ

ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺎﻣﺮﺩ !

ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﭼﯽ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺴﻮﺯﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﺟﺎﺕ ﺯﯾﺮِ ﭘﺎﺷﻪ

   + بـی رُخ ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٠
comment نظرات ()

آه

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی، پیر میشی …

از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، میبُری …

از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی ای

   + بـی رُخ ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment نظرات ()

آغوش

آغوش ...


تنها جای دنیاست


که اهالی اش با سکوت حرف می زنند


دلم را بغل می کنم


و دنیای من با تو آغاز می شود

   + بـی رُخ ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٦
comment نظرات ()

داستان ویولونیست در مترو تهران

 

داستان کوتاه ویولونیست در متروی تهران

یکی از صبح‌های سرد دی ماه سال1390 ، مردی در متروی تهران،ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبادو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.      او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.
ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.
هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده،   با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید، نواخته بود.تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش 100 هزار تومان بود.
این یک داستان واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک،سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟ به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟ تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن ؟!)
و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده ایم؟

   + بـی رُخ ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

وبلاگ غریب

امان از "وایبر" و "واتس اپ" و "وی چت" 

جدا کرده رفیقان را ز رویت

ز "لاین" و "تانگو" و "فیس بوک" فریاد

که داد آیین ما را جمله بر باد

زمانی رفت و آمد بود و دیدار

نگارش رسم بود و فن گفتار

کنون مفتون "اینستاگرام"یم

هزاران "لایک" در "چت روم" داریم

رفیقانی همه "آن لاین" در "نت"

"تلگ رام" "تویتر" "بی تالک" "دی دت"

اگرچه مادر اینهاست "وبلاگ"

غریب و بی کس و تنهاست "وبلاگ"

   + بـی رُخ ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد