خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

جای بوسه

 

همیشه خوب خداحافظی کن!

گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می‌افتد

که فرصتی برای یک خداحافظی خوب پیدا نمیکنی!

گاهی جای بوسه‌ای که هنگام خداحافظی نکردی،

تا ابد درد می‌کند...!!

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

زنگل بارون

بالاخره بعد از ماه ها انتظار عاشقانه های بومی

منوچهر بایندری شاعر خوش ذوق دشتستانی گل کرد

 

زنگل بارون

 

عاشقی مثه چنه ؟ مثل صدی زنگل بارون

مث نوری که شفق می زنه ری بور گلنگون !

مث واگشتن پیلسوک ، تیه ی خونه ی خشتی

پر و پر دور هرس ، چاله ی تش ، فصل زمسون

مث واگشتن دل بعد یه مدت گم و گوری

حال و احوالی و بعدش بکنی سیش تش قیلون !

مث ره خلوت بی رهگذری ، دیدن یاری

ری تلی ، تو دره یی ، شی یه کناری تو کناردون

ری کنی سمت سمل از هل چه پیر یا بازگون

عاشقی مثه چنه ؟ مثل دی زنگل بارون

وختی رم می کنه از رپ رپ اسبت نر تیفون

مث گرگی که گلهلوش کنن ، ره شه بیندن

یکشه چپ ره بزنه ، ری کنه سی بر بیابون ...

 

ترجمه

1_ عاشقی مثل چیست ؟ مثل زنگوله ی باران ، مثل نوری که سپیدم در

افق روستای "گلنگون" می تابد

2_ مثل بازگشت پرستو _چشم و چراغ خانه ی خشتی_ مثل بال بال او

در حالی که زمستان است و چاله پر از آتش

3_ مثل بازگشت دل بعد از مدتی سرگشتگی وقتی بیاید و تو حال و احوالش

را بپرسی و از او پذیرایی کنی

4_ مثل راه خلوت بی رهگذری و دیدن یاری بر تپه در دره یا زیر سایه  کناری

5_ مثل پنج شنبه ی زیبایی که از روستای "چاهپیر" یا شهر "برازجان" به

سوی روستای "سمل" بیایی

6_ عاشقی مثل چیست ؟ مثل صدای زنگوله ی باران وقتی که از صدای

حرکت اسبت طوفان می رمد

7_ مثل گرگی که او را محاصره کنند و آشفته به سوی بیابان بگریزد

 

منوچهر عزیز در این مجموعه ی عاشقانه شعرشگفت انگیز "چغول چغادکی"

را به من تقدیم کرده. سال 87 این دلسروده را که ماجرای عشق یک پسر تاجر

و یک دختر کشاورز است دکلمه کردم که بسیار مورد توجه قرار گرفت، طوری

که ورد زبان اکثر دوستان شد و همچنان در محافل آن را زمزمه می کنند.

منوچهر در مثنوی چغول چغادکی بیش ازصد ضرب المثل و ده ها اصطلاح

رایج دشتستانی بکار برده که بر جاذبه ی شعرش افزوده.

این شعر در عین روانی و سادگی و در حالی که ماجرایی عاشقانه را به

تصویر می کشد،سرشار از پند و حکمت،شور و حماسه،دین و اخلاق ،

تاریخ و جغرافیا،اقتصاد و سیاست و فراز و فرودهایی است که خواننده را

به وجد می آورد و با خود تا اوج می برد.

   + بـی رُخ ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

من و تو

 
وقتی ازما
 
تو
 
کم می شود تکلیف
 
من
 
باقی مانده چه می شود ؟

 

   + بـی رُخ ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

شادروان عبدالحسین خرمایی

 به روح بلند عبدالحسین خرمایی

 نوحه خوان و نوحه ساز بزرگ بوشهر

 

پدرش که خدایش بیامرزاد به عشق حسین(ع) نامش را عبدالحسین نهاد

تا کامش از بدو تولد چون شهرت اجدادیش "خرمایی" شود شیرین با نام

خادمی آقایمان حسین (ع)

عبدالحسین از کودکی با عشق به مولایش حسین به حسینیه های بندر

زادگاهش پا نهاد تا از همان دم  واژگان جاری در نوحه ها را به دل عاشقش

بسپارد و آهنگینشان کند آنگونه که بر دل عاشقان حسین(ع) بیشتر خوش آید

و ورد زبانشان گردد و چون بر سینه می زنند گرداگرد هم، واژگان سیه پوش

نیز چون نوایی از ملکوت بر زبانشان جاری شود

عبدالحسن خرمایی بسان نخل های آسمان پرواز و ریشه دار جنوب

سبز و عاشق، رشید شد و به بار نشست تا بارها در سوگ شهادت سردار 

رشید کربلا، چشمه ی عشقش بجوشد و آسمان دلش ببارد

صدایش در بیان رشادت رشیدان بی مانند کربلا،رسا بود و ذوقش گوئیا

از چشمه ی جوشان و شیرین اهل بیت عصمت و طهارت(ع) عشق

می نوشید.

عاشقانه می خواند و عاشقانه می ساخت و سرانجام به عشق و آرزوی

عاشقانه اش رسید. مگر نه این است که آرزوی هر خادم و پیرغلامی،

محشور شدن با شهدای کربلاست، و چه ایامی مقرب تر از محرم و صفر

که در آن عشق و ارادت به اهل بیت به اوج می رسد.

سفر آخرت در ماه صفر و بدرود حیات در این ایام، عین فلاح و رستگاری و

عاقبت به خیری است و پیوستن به کاروانی که امیر و قافله سالارش

مولایمان حسین (ع) است

یادش گرامی و روحش شاد

   + بـی رُخ ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

بازنشستگی

 

عزیزان دل

بالاخره در چهل و شش سالگی  من هم بازنشسته شدم 

کار وبار اداری تمام شد

اما گویندگی و اجرا را رها نمی کنم ، نمی توانم

     "تا هستم و هست دارمش دوست"

تا همیشه ی خودم

تا هنگامی که صدایم مردم را نیازارد  ...

   + بـی رُخ ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٩
comment نظرات ()

آب طلب نکرده

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند   

پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند   

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند   

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند   

یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند  

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

 

فاضل نظری

   + بـی رُخ ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٤
comment نظرات ()