خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

داستان 55 کلمه ای

مدتی پیش یه سری داستان خیلی خیلی کوتاه خوندم که به داستان های 55 کلمه ای مشهور هستند.این داستان ها به خاطر حجم کمشون نیازمند بهترین انتخاب در کلمات برای روح دادن به قصه هستند.

در این شیوه داستان نویسی کلمات طوری انتخاب میشن که بتونن علاوه بر تأثیر پذیری، لب کلام را به خواننده منتقل کنند . تمامی این داستان ها به خاطر حجم کم داستان پایانی ناگهانی و غیر منتظره دارن و یا اینکه نکته ی فوق العاده ای درونشون نهفته است...

پیشنهاد می کنم شما هم این کارو را تجربه کنید، موضوعات مورد علاقه خود را روی کاغذ بیارین و سعی ﮐﻨید اُنا را در 55 کلمه جای بدین.اونوقته که به سختی و در عین حال قشنگی این شیوه پی میبرین..

ترجمه داستان لزوما 55 کلمه نیست اما متن اصلی اون 55 کلمه است.

بدبختی

از دردی که تمام تنم را گرفته بود، بیدار شدم و پرستاری را دیدم

که کنار تختم ایستاده.

گفت : " آقای فوجیما بخت یارتان بوده که از بمباران دو روز پیش

هیروشیما جان سالم به در برده اید.

اما حالا این جا در امان هستید، توی این بیمارستان."

با صدای ضعیفی پرسیدم : " من الان کجا هستم؟ "

گفت : "ناکازاکی"                                                                     

  آلن ای مای


 کوتاه ترین داستان ترسناک جهان

آخرین انسان زمین تنها در اتاقی نشسته بود.

ناگهان در زدند!

 

کوتاه ترین داستان جهان

کفش نوزاد،                                     

فروشی،

هرگز پوشیده نشده!

"ارنست همینگوی"

این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است

فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه

داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت

و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد...

 

   + بـی رُخ ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()

یاد تو

 
بارانی در کار نیست
 
پس چرا من
 
خیس یاد توام

   + بـی رُخ ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

تو و او

 

دو پهلوی از حسین میدری (شهراد)


دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی دوبیتی


نگاه مرگبار تو کشنده ست
سراپا دلبری و ناز و خنده ست
دو چشمت لرزه و پس لرزه ابروت
قشنگی های تو ویران کننده ست


شهرادمیدری شهرادمیدری شهرادمیدری شهرادمیدری شهرادمیدری شهرادمیدری

شر و شور نگاه او چه رنگی ست
پلنگ پا به ماه او چه رنگی ست
تو باید مست باشی تا بفهمی
دو چشمان سیاه او چه رنگی ست

   + بـی رُخ ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٦
comment نظرات ()

دفترشعر افسانه راز

 

صدای مرا روی همین موج بگیرید

 

مجموعه ی شعر

سروده ی

افسانه راز

 

شعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعر

حریم

دوربین ها را خاموش کنید

این یک معاشقه ی ذهنی ست

روی سطرهایی که از جایی می آیند

که هرگز کسی را در آن راه ندادم


سپیدسپیدسپیدسپیدسپیدسپیدسپیدسپیدسپدسپیدسپیدسپیدسپیدسپیدسپیدسپید

آخرین قلاب

گلی روی خاطراتم افتاد

در چند سالگی ام

در عجله ی قدم هایی که یکی یکی برمی داشتی

گلی بردار

از گلدانی که یادت نبود آب بدهی

بگذار پژمرده گی ، دستانت را تجربه کند

شاید روزی دلت به دریا زد

و آخرین قلاب

لب او را بوسید

   + بـی رُخ ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

شیرِشیر

 

روزی شیری در دره ای خوابیده و یک لاشه گوسفند هم جلویش بود

 نصف آن را خورده و نصف دیگرش مانده بود

روباهی از دور داشت می آمد که از لاشه بخورد

شیر خودش را به خواب زد و پیش خودش گفت:

حالا که من خوردم و سیر شدم بگذار او هم بیاید و بخورد.

روباه برای اینکه مطمئن بشود او خواب است یک روده برداشت

و به دست و پای شیر بست آن وقت شروع کرد به خوردن

خوب که سیر شد رفت.

شیر خواست حرکت کند اما آفتاب گرم روده ها را خشک و

محکم کرده بود و هر چه کرد نتوانست حرکت کند

شیر گفت: رفتم ثواب کنم کباب شدم و همانطور خوابید.

موشی از سوراخ در آمد و شروع کرد به پاره کردن روده

بندبند روده را پاره کرد و رفت داخل سوراخش.

دراین وقت شیر حرکت کرد که برود،یک شیر دیگر او را دید

و گفت کجا میروی؟

گفت: می روم از این سرزمین دور شوم

رفیق او پرسید چرا ؟

شیر گفت:

جائی که روباه بیاید دست مرا ببندد و موشی دست مرا باز کند

دیگر این سرزمین ماندن ندارد.

   + بـی رُخ ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

بوسه

 

امشب نفسی هم سفرت میخواهم

هی بوسه به لب های ترت می خواهم

باران باران بدون چتر آمده ام

من دست به دور کمرت می خواهم

 

"شبنم فرضی زاده"

   + بـی رُخ ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٧
comment نظرات ()

سیمین بهبهانی

 

در پهن دشت خاطر اندوهبار من

برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است



برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام

بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است



آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف

یعنی نشان ز سردی و بی مهری یِ من است



در دورگاه تار و خموش خیال من

این برف سال هاست که گسترده دامن است



چندین فرو نشستگی و گودی یِ عمیق

در صافی یِ سفید خموشی فزای اوست



می گسترم نگاه اسفبار خود بر او

بر می کشم خروش که : این جای پای اوست



ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست

این دشت سرد غمزده را آفتاب کن



این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز

این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن 

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

مفهوم زندگی


جان لنون می گوید:

وقتی به مدرسه می رفتم، با پرسش زیر مواجه شدم

 بزرگ که شدی،می خواهی چه کاره شوی ؟

من پاسخ دادم می خواهم خوشحال شوم

آن ها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشده ام

من به آن ها گفتم :

این شما هستید که مفهوم زند گی را متوجه نشده اید

   + بـی رُخ ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

خلیج فارس

 

ای سبز خلیجی که سزاوارتر از

 

پارس

 

نشنیده خلایق ز پی نام تو پسوند

   + بـی رُخ ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()

معجزه

 

ارادتـــــ نمی بـافم ...

 امّـا می دانــی ،

 " مـسّ نـامتـــــ " ، بی وضــو ممکـن نیستــــــ .

 مـن هــر روز معجــزه می بینـم ،

 وقتـی تلاطـم هــای درونـم بــا " ذکــر نامتـــــ " ،

 آرام می گیرنــد ...!

   + بـی رُخ ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٧
comment نظرات ()

زن

 می گفت
زن نیستم اگر زنانه  پای عشقم نایستم

من از قبیله زلیخا آمده ام 

آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کف بزند

فرقی نمیکند فرشته باشی یا آدم 

یوسف باشی یا سلیمان 

قالیچه دل من بدون اسم رمز یاد تو پرواز نمی کند

زنانه پای این عشق می ایستم

   + بـی رُخ ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢
comment نظرات ()