خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

بانـوی بی بــدل

 

جـــادوى شهر خاطـــره ! بانـــوى بــی بــــدل !

مــــی بــوســــم ات شبیـــــه غـــزلواره از ازل

هر یازده دقیـــــــقه یــــکی مـــــی نویســـم ات

الـــــــــــهام مــی شوى به دلـم مثل یک غزل

من حالـی ام نـمـی شـود ایـن حـرف پـاره هــا

درگـیر عـطـر و بــــوى تـــو هستــم، بیــا بـغـل

من مال تـــو، تــــو مال خودم، عشق من تویی

با مـــن برقــــص پـــاى همین شــــعر بی بـــدل

شعــــرم شکست می خورد از دورى ات گلــــم

نزدیـــک شــو ... به حرف دلـم – عشـق – لااقل

 

حسیــن ظهــرابـی

   + بـی رُخ ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٩
comment نظرات ()

زیـــر آب زدن

 

زیـرآب ، در خـــانـــه های قدیـــــمی تا کمــــتر از صـــــد سـال پیش

که لــوله کــشی آب تصفیه شده نـــــبود معنـــی داشت 

زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را

باز می کـردنـــد ، این زیرآب به چاهی راه داشت

روش باز کردن زیرآب ایــن بود که کسی درون حـوض می رفت و زیرآب

را باز می کرد تا لـجن تـه حوض از زیرآب به چـاه برود و آب پاکـیزه شود 

در همــــان زمــان وقتی با کــــسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او

ضـربه بزنند زیرآب حــــوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی

را که در حــوض دارد از دست بدهد 

صاحب خانه وقتـــــی خبردار می شد خیلی ناراحت مــی شد چون بی

آب می ماند این فرد آزرده به دوستانش می گفت :

« زیــــرآبــــــم را زده انــــد. »

ایــن اصطلاح که "زیــــرآبـــش را زدند" ریـــــشه از همیـــــن کار دارد

که چندان دور هم نبوده است

   + بـی رُخ ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

ع...ا...ش...ق...م... !


میخواهم ساده اعتراف کنم…

میخواهم ساده فریاد بزنم…

دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را…

در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم…

ساده میگویم…

گوش کن … !

ع … ا … ش … ق … م … !

نگاه کن … !

آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست...!

نیازی به انکار نیست …

در من

کوچه هاییست که با تو…

سفر هاییست که با تو…

روزهایست که باتو…

شبهاییست که با تو…

عاشقانه هاییست که باتو...

نگشته ام

نرفته ام

سر نکرده ام

آرام نیافته ام

نگفته ام

می بینی چقدر با تو کار دارم ؟

زودتر بیا !

   + بـی رُخ ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۱
comment نظرات ()

گُلـــــی به نام تـــــــو

ز بـاغ پیرهــــنت چـــــون دریچه ها وا شد

بهـــــشت گمـــــشده پشـــــت دریچه پیدا شد

رها ز سلطه ی پایـیــــــز در بـــــهار اتاق

گـــلی به نام تـــــو در بازوان مـــن وا شد

به دیدن تــــو همه ذره های من شد چشــم

و چشـــم ها همه ســـر تا به پا تماشا شد

تـــمام منظره پــوشیــده از تـــو شد یعنی

جهان به چشــــم دل مــن دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامــــم هر آنچه تلخانه

به نام تـــــــو که در آمیختم گـــوارا شد

فرشته ها تو و من را به هم نشان دادند

میان زهــــره و ماه از تو گفتگو ها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافـــت داشت

که گل در آینه از دیدنش شکوفا شد

شتاب خواستنت اینچنین که می بالد

به دوری تو مگر می شود شکیبا شد؟

امــیـدوار نــبودم دوباره از دل تــــــو

که مهــربان بشــود با دل مــن ،اما شد

دوباره طوطیک شـــوکــرانــی شــعرم

به خنده خنده ی شیرین تو شکرخا شد

قــرار نامه ی وصل من و تو بود آنکه

به روی شانه ی من با لب تو امضا شد

 

حــســـیــن مـنـــزوی

   + بـی رُخ ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۸
comment نظرات ()

شاهرخ4

   + بـی رُخ ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

شـاهــرخ و چــــــــنـگ

 

آغوش

تنها جای دنیاست

که اهالی اش با سکوت حرف می زنند

دلم را بغل می کنم

و دنیای من با تو آغاز می شود

   + بـی رُخ ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٤
comment نظرات ()

آرش کمانگیر

کهن ترین روایت درباره داستان آرش 

 آرش ، یکی از نامدارترین پهلوانان در اساطیر ایرانی است

خـلاصــه ی ماجرا آن است که در گرمــاگرم نبردهای ایران و توران، زمانی

که تورانیان بر ایرانیان چیره شده  و منوچـــــهر شاه ایـــــران را در تنگنایی

گرفتار کرده بودند، با این شرط صلح و آشتی را پذیرفتند که از میان ایرانیان

تیـراندازی به فراز کوهی که در آن هنگام سپاه ایران در آن اردو زده بودند ،

بـــرود و تیـــری رهـــا کند و جای فرود آمـدن این تیر مـرز میان ایــــــــران

و تــوران شـــود.

روایتـــــهای گوناگون در این نکته توافقی نسبی دارند که جای این کوه در

رویــــان قرارداشته است. در نتیجه این شرط صــــلح امری تحمیلی بوده

که مرز ایــران را در حالت عادی تا مازندران عقب می برده و بخش مهمی

از سرزمـین ایـــــــران را به تورانیان واگذار می کرده است.

در این تنــگنا،تیراندازی از مــیان ایــــــرانیان پیدا شـد که نامش آرش و در

کمانگـــیری برتـراز همه بود.

او از فراز کوه تیـــــری رها کرد که تا مرز مرسوم میان ایــــــــران و تــوران

پیشرفت و بردرختی نشست و به این ترتیب تورانیان سرافکنده به سرزمین

خویــش بازگشتند.اما  آرش که در ایــن میان از نیروی جان خویـــش در تیـر

دمیده بود، هنگام پرتاب تیرکشـته شد.

بیرونــــی می گویـــــد که آرش پیش از پرتاب تیر برهــــنه شد و از فـــشار

کمانگــــیری خویش بدنش پاره پاره گشت.

و چنین می نماید که آرش کهن ترین پهلوان شهید ایرانی باشد

کــــــهن ترین اشاره مکتـــــوب به داستان آرش ، به یشت هشتم مربوط

می شود.در آنجا ســــتاره ی تیر که شتابان به سوی دریای فراخکرت راه

می سپارد، به تیـــــرآرش تیــــرانداز مانند شده است. در این بند از اوستا

" بهترین تیـــراندازایـــرانی"دانسته شده و با صفت سخت کمان سـتــوده

شده است

این عبارت اوستایی ارخشه خشویوی-ایشو ( آرش سخت کمان) بعـــدها

در آثار دوران اسلامـــی به صورت (آرش شیواتیـر) دگردیسی یافـته است

چنان که مثلا در مجمل التــــوارخ به چنین صفتی برای آرش بر می خوریم

متون در این نکته همداستان هستند که پرتاب تیر در روز سیزدهم تیر ماه ،

درروز جشن تیرگان انجام گرفـته و حتی برخی جشن تیرگان را یادبـــودی

برای فداکاری آرش دانسته اند.

در مورد نقـــطه ی انـــجام این کنــــش بـــزرگ، اختــــلاف نــــــظرهایی

وجود دارد.

در اوستا، قید شده که آرش تیـــــر خود را از کوه ایریوخشوثه پرتاب کرد،

و آن تیر درکوه خوننت بر زمین فرود آمد. بیـــرونـــی ایریوخشوثـــه را در

رویان دانسته است،

و فــخرالدین اسعـــــد گرگانی در منظومه ی ویــس و رامــین جای آن را

ساری گفته است:

اگر خوانند آرش را کمانگـــیر        که از ساری به مرو انداخت یک تیر

چنان که از بیـــت بالا می آید، گــــرگانی فرودگاه تیر را مرو دانسته است،

و روایت دیگربه بیرونـــــی تعلق دارد که کوه خوننت را در فرغانه می داند

و این با  نظر پژوهشــگران جدیدتر نیز همخوان است. چنان که مینورسکی

خوننت را با کــوه هماون در شرق  کپــه داغ یکی می گیرد که به فــرغانع

نزدیــــک اســـت.در بیشتر آثار قلـــــــمی دوران اسلامـــی مــــحل فـرود

تیر آرش را بر درختی در سرزمین فرغانه یا مرو دانسته اند.

 

اسطوره شناسی پهلوانان ایرانی، شروین وکیلی

آثارالباقیه عن القرون الخالیه، ابوریحان بیرونی

ترجمه اکبر دانا سرشت ،انتشارات امیرکبیر


   + بـی رُخ ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٢
comment نظرات ()

سی و سه پل

اصـفــهان سی و سه پُل   زمستان90

 

شعر من وقتی که با تو عشق بازی می کند

در تنور داغ آغوشت ، چه نازی می کند …

در تو می پیچد تمام واژه های پیکرش

در میان بوسه هایت یکه تازی می کند


می شود آن کس که باید باشد و باید شود

عاشقی را پیش چشمت صحنه سازی می کند

مثل مجنون می شود در پاره ای از لحظه ها

چون که لیلا دائما عاشق نوازی میکند


شعر من … آری … تو باشی . جور دیگر میشود

وصف غم ها را فقط با فعل ماضی میکند

بی خیال درد و غمهای درونی می شود

چون تو هستی ، ادعای بی نیازی میکند

 

محسن مــهرپرور

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment نظرات ()

خواهــشی دارم ...



تا نگــهبانان ابـــرو دست‌شــان بــر خنــــــجر است

فتــــــــح چشـمان قشنگت مثل فتــح خیبر است

رنـــگ چشمت بهـــترین برهان اثــبات خداســت

«قـل هـو الله احـد» گـوید هــر آن کس کافـَر است

انحــــــنای ناب مژگانــــــت «صـراط المستــــقیم»

از نگاهــــــت دل ‌بریـدن هم جهــــــاد اکــبر است

خنــــده‌هایت چون عسل حتا از آن شیرین‌ترنــد

هــر لبــــت تمثیل زیبایی ز حــــوض کــــوثر است

بــوســــه‌هایت طعم حوّا می‌دهد با عطر سیــب

بوســــه‌هایــــت یادگاری از جهان دیـگـــــر است

لــب به خنـــده وا کنی؛.. آرامشـــم پَر می‌کشد

غنــــچه می‌گردد لبت؛.. فریاد مـــن بالاتــر است

یک دو تار از کاکلـــت دل را اســـارت بـــرده است

الامان از روســری، زیــرش هــزاران لشکر ‌است

مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است

مهربانی با اسیران شــــــیوه‌ی پیغمـــــبر است

آیــه‌الکــــرسی کجا هم قدّ موهایــــت شـــود؟

گفتـن از اعـجاز مویــت کار چندین منــــبر است

جـــد مـن قابـــیـل و گـــندم‌زار مـــویت پـرثــــمر

بهر من هر خوشه‌اش از هر دو دنیا سرتر است

یــک گـــره بر بخــت من زد یــک گره بر روسری

هر کدامش وا شود، من روزگارم محــشر است

خواهــــشی دارم... جسارت می‌شود... اما اگر

مـــوی تــو آشفته باشد دور گردن بهـــتر اسـت

 

مــهـدی ذوالقــدر

   + بـی رُخ ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment نظرات ()

بابا لنــــگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دراز

 

"خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست

مهم این است که آدم بتواند با چیز های خیلی کوچک خوش باشد .

بابا جون من رمز واقعی خوشبختی رو کشف کرده ام

آن این است که باید برای حال زندگی کرد

اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت

بلکه باید از همین لحظه بهتزین استفاده را برد .

می خواهم بعد از این زندگی فشرده بکنم

و هر ثانیه از زندگی ام را خوش باشم

می خواهم وقتی خوش هستم بدانم که خوش هستم ."

 

از کتاب بابا لنـــگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دراز

جین وبســــــــــتر

   + بـی رُخ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٤
comment نظرات ()