خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

فـرهیختــــه گـــــی

 

فرهیخته گی یعنی

دل سوزی بیش از آن چه دیگران عاقلانه می دانند

خطر پذیری بیش از آن چه دیگران امن می دانند

رویا داشتن بیش از آن چه دیگران عملی می دانند

انتظارداشتن بیش از آن چه دیگران شایسته می دانند

 

"وینستون چرچیل"

   + بـی رُخ ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۳٠
comment نظرات ()

اولیور تویست


در یتیم خانه ای تعداد زیادی کودک زندگی می کردند، سهم هر کدام، اندکی غذا بود
 
و جار و جنجال و جدال در یتیم خانه
 
روزی یک کودک گفت:
 
"من غذای بیشتری می خوام"،
 
آن کودک  "اولیورتویست"  بود،
 
کودکــــــی که بیشتر طلـب کرد و همــین طلـب مسیر زندگی اش را برای همیشـــــه
 
تغییــر داد، چون هر طلبی، باید پاســـــخ داشته باشـــد، ولی پاسخ آن طلب درآنجا
 
امکان پذیـــر نبود، پس لاجـــــرم بایــــد او را بیرون می آوردنــد.

داستان ما انسان ها نیز چنین است، ما یتیمانی هستیم که از پدر و خانه ی پــدری
 
بدوریم، سر ناچیزها، در یتیم خانه ی دنیا با هم نزاع می کنیم، هرگاه فهمیـدیـم که
 
می توان  بیش از این بود، درخواست آگاهی و روزی آسمانی می کنیم.
 
خداوند طبق "قانون بازتاب" هستــــی را موظـــف به پاسخگویی کرده
 
بنابراین سهــــم بیشتری از هستی بایستی برای ما در نظــــر گرفته شــــود
 
ممکن است ثروت فراوان داشته باشیم ولی وقتی معرفت و دانش وکمـــال نداریم
 
فقیــریــم و در یتیــم خانه سر خانه، پول، شهرت و ... نــزاع می کنیم.
 
 
من بیشتر می خواهم، شما چطور؟

   + بـی رُخ ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٤
comment نظرات ()

گوزن سرزمین من


لوئیجی دلاپانته تفنگ شکاری همسایشان را قرض گرفت تا به شکار
برود تا شایـد با شکاری خانواده ۸ نفره گرسنه خود را سیر کند.
از این جمع پسر ۱۰ ساله او آندره آ گفته بود که حاضـر است گرسنه بماند و بـمـیرد
ولی از گوشت حیوان شکار شــده نخورد و این عقیده
خود را دیشب به پـدرش گفته بود.ولی لوئیجی چاره ای دیگر نداشت

از میان انبوه درختان جنگل ، رنـــگ خوشــرنگ قهــوه ای گـوزنـی را
دید و گوشه ای کوچک از شاخ سفید او را،پس بیدرنگ نشانه گرفت
و شلیک کرد و مطمئن از اینکه شـــکار را زده سگ پشمـالــو و تنبـل
خودش به اســـم کاتی را باز کرد تا محل شکار را پیدا کند .
بدنبال سگش راه افتاد نزدیک محل که شـــد، قطرات خون را دیـــد و
نزدیک و نزدیکتر …

اما ســـگش دیگر جلــوتر نمی رفت و لوئیجی از ترس اینــــکه مبادا اشتباها گراز یا خرسی را زخمی کرده و این دو حیوان اگر زخمـــی
شوند بسیار خطـــرناکند همانجا ماند تا اینکه صــدای ناله ای شنید صـــــدای انسانی زخمی .
با شتاب جلــــوتر رفت و پســـــرش آندره آ را نیمه جان یافت باکــت
بلندش به همان رنــگ قهــــوه ای رنگ و کاغذی خون آلود در دستش
پدر و پسر فرصت رد وبدل کردن حرفی را پیدا نکردند و آندره آ در دم
جان سپرد .
پسر انگار فقــط می خواست فقــــط یکبار دیگر چهره پدر را ببیـــند .
پس از لحظاتــی حزن آلـــود، لوئیجی کاغذ را از دست پســــرش
گـرفت . کاغــــذی رسمـی از روزنامه کوریره دلا سرا بدین مضمون :

جناب آقای لــوئیجی دلاپانته نظـــر به اینکه داستان گــوزن سرزمین
من پســـر شــما آندره آ در جشنـــواره داستان نویسی ناحیه میلان
حائز رتبه اول شده و جایـزه 20000 یورویی این مسابقه را از آن خود کــــرده خواهشمند است جـهـت دریافت جایـــزه به همـــراه آندره آ
در ســوم ژوئن در سالن روزنامه در میلان حضور بهم رسانید
در ضمــن بلیط رفت و برگشت برای شما فرستاده شـــــــده است .
در ضمن در کنار داستان زیبای پســـرتان نامه ای هم بـــود از وضع
بسیار بــــد مادی خانواده شما که این روزنامه افتـــخار دارد تا شما
را برای دفتر پذیرش آگهی این روزنامــه در جنوا استخــــدام نماید با
شرط اینکه تمامــــی داستانـــهای آندره آ تا سن بیست سالگی در انحصار روزنامه برای چاپ باشد .

   + بـی رُخ ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٢
comment نظرات ()

یه زن هایی هستند ...


یه ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
 
ﺗﯿﭗ ﻧمی ﺰﻧﻦ ﻭﻟﯽ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﻨﺪ
 
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
 
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﺯﯾﺎﺩ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ،
 
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ
 
ﺳﺎﻋﺖ ۱ ﺷﺐ ﻧمیﺘـﻮﻧﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻦ،
 
ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻦ ...
 
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻦ ...
 
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺸﯿﻨﻦ
 
ﻭ یه ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺭﻭ ۱۰ ﺑﺎﺭ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﻦ
 
ﻋﻄﺮﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻣﺮﺩﻭﻧـﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ
 
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻋﻄﺮﻫﺎ ﺑﻮﯼ ﯾﻪ ﻣـــﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﺎﺭﻩ !!
 
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﻠﺨﻨﺪ ...
 
ﺑﺎ ده ﻣﻦ ﻋﺴﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺭﺩﺷﻮﻥ !
 
ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻥ
 
ﻫﯿﭻ ﺣﺴﯽ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺸﻮﻥ ﻧﺪﺍﺭﻥ
 
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧمی ﺨـﻨﺪﻥ،
 
ﺣﺘﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺭﻣﻖ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻧﮕﻪ ...
 
ﭼﺸﻤ های ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ،
 
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧمی کـﻨﻦ !
 
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺩﺩﻝ ﮐﺮﺩ
 
ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺧﻢ ﺟﺪﯾﺪ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ !
 
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﮕﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕات می کنـن !
 
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻫﻤﻮﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ نمی یـان
 
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮنمی گﺮﺩﻥ ...
 
ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺩﺭﺩﯼ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﺤﻤﻞ می کنـن
 

   + بـی رُخ ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

هـمـه جـا تـــــــــو

  پر می کشــم از پنجـــره ی خواب تو تا تو

 هر شب من و دیــــدار ، در این پنجره با تو

 از خستــــگی روز همـــین خــواب پر از راز

 کافیســـت مـرا ، ای همــه خواستـه ها تو

 دیشب من و تو بستـه ی این خاک نبــودیم

 مـن یکــسره آتــش،هـمــه ذرات هـــــوا تو

 پـژواک خـــودم بــودم و خــود را نشنیـــدم

 ای هرچـه صدا،هرچـه صـدا،هرچـه صـدا ،تو

 آزادگــــــــی و شیـفتــــگی مــــرز نــــــدارد

 حـتــی شــــده ای از خــــــودت آزاد و رها تو

 یا مـــــرگ و یا شعـبـــده بـازان ســیاســـت ؟

 دیگـــر نه و هرگـــز نه،کـه یا مـــرگ کـه یا تو

 وقتــــی هـمه جـا از غــزل من سخنی هست

 یـعنــی همـه جاتـو ،همـه جا تـو ، همـه جا،تو

 پاســـخ بــده ازایـن همــه مخلــوق چــرا من؟

 تا شـــرح دهــم ، از همــه ی خـلق چــرا تو؟

 

 

محمدعلی بهــمنـی

   + بـی رُخ ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٧
comment نظرات ()

درست مثل تو

 

میدانی...

بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !

بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !

بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !

دیده ای ؟!

شنیده ای ؟!

بعضـــی ها بی نهایتـــ ــ ـند !

درست مثل تو

   + بـی رُخ ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
comment نظرات ()

الهـــــــــــــــی

 
بیا
 
دعای امشب مان این باشد :
 

روزگارمان
بی خدا
  
 
مباد

   + بـی رُخ ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

نمی فهمد مـرا

 

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد

   + بـی رُخ ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment نظرات ()

اسباب کشی

 

سلام دوستان بهــــــتر از جان شاهــــــــــرخ

( البته اگر جان من ناسپاسی  ارزشی داشته باشد )

 

دور از جان شریف تان (که وجودم،فدای جان عزیزتان باد) اسباب کشی داشتیم

که از ازدواج هم مخوف تر است و خسته کننده تر

جان مان آمد، نه جان مان رسـید نُک دماغ مان؛ در واقع نزدیک بود از ملال و ناامیدی

و رنج روزگار و کبودی بختِ نامساعدِ الدنــــــــگ، قالب تهـــــــــــــــــــی کنیم.

خدا وکیلـــــــــــــــــی دردِ اسباب کشی از درد کلیه برای آقایان و از درد زایمان برای

بانوان،بیشتر و بسی جان فرساتر است

حالا یکی نیست بگوید: مرد حسابی (زرشـــــــــــک) ! حالا در این سن و سال

وروزگار بازنشستگی و در هنگامه ی کوچ ناجوانمردانه ی تاب و توان و غروب دهشتزای

جوانی،چه وقت اسباب کشی و این ادا و اصول هاست، خُب می نشستی سر

جا و مکانت،مگر آزار داشتی یا دل درد آپاندیسی ویا آسکاریس مزمن ؟ شایدهم

در این قحط سال آهن سرت به آهن خورده باشد و یا خورشید عالمتاب با تمام

توان پس گردنی نواخته باشدت از قفا ؟ دردت چه بود مـــردک؟ خوشی زیر دلت

زده یا "علی بی غم" گنج قارونی (خدا رحمت کند فردین را)؟ آخر تو را چه به اسباب

کشی و خانه عوض کردن و مانند این افعال اربابان رفاه و آسایش. حال دیگرکبکِ روزگارت

شش دانگ، خروس شاخدار می خواند و مرغ افغانی ات تخم دو زرده می گذارد برایت؟

هااااااااااااااا ن بگشا آن زبان لاکردارِ بی مروتِ برزخی را که دردت چه بود آخــــــــــر؟

حرفی بزن مردکِ پرادعای کارنابلد، آخر اسباب کشی ات چه بود دیگر ؟

 

شاهـــــــــــــــــــــــــرخِ سردر جیب حماقت فرو برده و زخم روزگار بی مروت خورده

از همه جا مانده و پای چون ستوران بی  مغز در گِل مانده و سوخته جان وبیش از 

جان آنجایش،بسی بیش از آتش دوزخ :

اگر دردُم یکی بودی چه بودی

   + بـی رُخ ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٤
comment نظرات ()