خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

امپراتور فراموش

سومین دفتر دوبیتی

 

امـپـــراتـــور فـــرامــوش

شعرهای

شـهـــــراد مـیـــــدری

 

دلیل هر شب آهت نمی کرد

بلور اندام و دلخواهت نمی کرد

خدا می خواست من شاعر بمانم

وگرنه این همه ماهت نمی کرد

 

تلو خور ، بربطی در دست بودم

خراب از درصدی که هست بودم

هزاران سال پیش از کشف رازی

دو چشم الکل ات را مست بودم

 

پری دخت وطن هستی ، مگر نه ؟

شکوه هر چه زن هستی ، مگر نه ؟

منم "کوروش" که برگشتم به دنیا

تو "کاسندان" من هستی ، مگر نه ؟

 

فقط شور و فقط حال تو باشد

تب و تابش فقط مال تو باشد

عسل بانو که باشی این طبیعی ست

که هر زنبور دنبال تو باشد

 

گل من ! عشق من ! نیلوفر من !

یکی یکدانه ی من ! دلبر من !

لبت را پست کن تا پستچی ها

شود دعوایشان با هم سر من

 

جهان آغاز خواهد شد به دستم

پر از آواز خواهد شد به دستم

حسابی خوش به حال تکمه ی تو

که یک شب باز خواهد شد به دستم

 

قشنگی سینه های مرمر توست

گل خشخاش نام دیگر توست

دو چشم کابلی ! لب قندهاری !

تمام جنگ افغان ها سر توست

 

خراب و بیقرار و مست ! یک شب

رها از آن چه بود و هست یک شب

به بوسه بوسه بوسه بوسه بوسه

تو را رگبار خواهم بست یک شب

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
comment نظرات ()

شیطان

روزی  شیطان به فکر سفر افتاد.

با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد،

از این سفر بر نگردد.

نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.

 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه

بست که شاید تصمیم نادرستی گرفته باشد.

در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند

ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد.

تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه

مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز

نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی

ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کوله ای بر دوش کنار او ایستاد.

کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه

به راه خود ادامه دهد، به او گفت:

"تو شیطان هستی!"

ابلیس حیرت زده پرسید: از کجا فهمیدی ؟!

گفت: از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم.

هماره سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم .

در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:

مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !

از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !

به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !

به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !

از من نپرسیدی داخل کوله ام چه دارم، پس فضول هم نیستی !

حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول

پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !

شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند

  مرد با دست به پاها یش زد و گفت: خوبه ! تازه، شاخ هم که داری

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۳
comment نظرات ()

چشم داری غزل غزل بادام ۰۰۰

می خرامند روی دشت تنت

دست هایم _ دو گله ی آهو _

آهوان خسته اند و لب تشنه

دشت هم جابجا پر از کندو

 

دشت یک اتفاق صورتی است

مثل افسانه های کودکی ام

مثلا عین راه ابریشم

مثلا عین کوه دالاهو

 

روستای نجیب شعر من است

باغ اندام تو وجب به وجب

چشم داری غزل غزل بادام

گونه داری بغل بغل لیمو

 

تو که شاعر نبوده ای خاتون

تا بدانی چه لذتی دارد

چیدن بوسه از کبودی لب

دیدن باد لای خرمن مو

 

ما لنا غیر دفتر من شعر

کتبت بالدمی علی اوراق

السلام علیک یا محبوب

او جعلت فداک یا ۰۰۰ بانو

 

حامد عسکری

   + بـی رُخ ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٧
comment نظرات ()