خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

گربه و کاسه

 عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد دید کاسه ای نفیس و قدیمی

  دارد   که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد.

 دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد.

 لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟

 رعیت گفت: چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش

 داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در

راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام.

 کاسه فروشی نیست...

   + بـی رُخ ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٦
comment نظرات ()