خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

یاد

هیچ یادت هست

روزی را که من

با یک سبد خوبی

و یک عالم هوای تازه ی پاکی

به تو ، با تو

سلام اولین دوستی دادم

و ما آموختیم

آری

تپیدن را شنیدن را

و حس کردیم

با دستان و لبهامان

صفای سوختن ، افروختن ، دیوانه و دیوانه بودن را

هیچ یادت هست

روزی را که من

با افتخاری ساده  و مغرور

به تو گفتم

مضامین کلام ساده ی عشق و محبت را

و دگر روز

در دفترچه ی املای تو دیدم

غلط بنوشته بودی هر دو را افسوس

محبت را چرا تشدید ننهادی ؟‌

کلام عشق در شین شکسته از چه بنوشتی ؟‌

هیچ یادت هست ...

اما نه

من بیهوده می گویم

تو یادت نیست

        تو یادت نیست ...

   + بـی رُخ ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٠
comment نظرات ()