خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

مث افتو پرس

ابیاتی از دلسروده بی بدیل استاد فرج الله کمالی با گویش برازجانی

 

اسیرم کرده  عشق نازنینی

دریغا وش ندارم دس رسینی

سر ره، دوم بسیا بی، گذشتم

گرفتارم که آخُر، تال مینی

خدایا ! جون سیرم کرده هجرش

دلم واویده  انّا  مُرگ خینی

مو تا کی، پُی تلیت غم بسازم

خدایا !  می نه خیرالرازقینی ؟

زمینل تشنه ین ،نیل تا بسوزن

ببارن نم نمی، سی لو ترینی ...


ترجمه ساده :

 

اسیرم کرده عشق نازنینی

دریغا به او ندارم دست رسی

بین راه دام های زیادی بود که از تمامی آنها گذشتم

تا با لاخره اسیر تار مویی شدم

خدایا! جانم را به لب رسانده هجر او

دلم شده مانند لخته ی خون

بگو تا کی با ترید غم (غذایم شده غم وغصه) بسازم

خدایا مگر تو خیرالرازقین نیستی

زمین ها تشنه اند، نگذار بسوزند

باران بباران اگر شده به اندازه تر شدن لبی

 

این دلسروده بی مانند را در کتاب "دشتستونی "

دفتر شعر استاد "فرج الله کمالی" بخوانید و لذت ببرید

   + بـی رُخ ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩
comment نظرات ()