خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

چرت بعد از چاس(ماهیگیری با مشقل)

این روزهای مردادی که خورشید و دریا یار شده اند و در بیله شرجی،در کیچه پس

کیچه های بندر،با نسیم و سایه چیش بگیرک بازی می کنند و هر از گاهی هم گل

بگیر شده؛مرا به سالهای کودکی ام می برد.

بعد از چاس-که حتما ماهی بود-حالا یا قلیه ماهی زمین کن یا لخ لاخ سرخو و یا کم

گرفته راشگو با شود پلو و البته گمنه هم پایه بود؛تربیزه و لیمو هم که جای خود؛چرت

بعد چاس که بوا را می گرفت،پنکه زه وار در رفته هلنگا از سقف چندلی پنج دری سیک

کهوادی سرا،آنقدر برایش لالایی می خواند،تا خواب،خوب او را برباید.

یزله خر و پفش که بلند می شد،با سوت رمز دار عبدو،پسر فضول ننه احمد-همسایه

دیوار به دیوارمان-مشقل را طوری که مادرم نفهمد،از مطبخ بر می داشتم و برای گرفتن

ماهی راهی دریا می شدیم.

نسیم هر چند نفسش از عاشقانه های آفتاب و دریا کل شده بود و هسکه می داد،اما

هف می کرد در صورتمان؛انگار بادبزن حصیری دست گرفته و هی زرش می دهد تا تک

و توک عابران کیچه پس کیچه های چهار محل،از گرما نفسشان کل نشود.

به دریا که می رسیدیم من و عبدو و دیگر بچه های محل،یزله کنان غوص می کردیم در

آب.

ماهیگیری با مشقل را با مسقطی و زلیبی موندنی قناد هم عوض نمی کردیم،خیلی

شیرین بود.

یادم می آید از مید ها و موتو هایی که می گرفتیم،چند تایی را به عزیزو می دادیم تا به

ما یخ در بهشت و آلاسکا بدهد.وای که از خود یخ هم خنک تر بود.

بعد کر بر "تیرمویه" بازی می کردیم یا "هفت سنگ"، هر از گاهی هم "گرگته".

لهک بازی که می شدیم،باز غوص بود و شوری آب دریا که چیشمان را سرخ سرخ می

کرد و کنگیزه و زانو و پنجه هایمان را سبخی، و باز هم یخ در بهشت عزیزو و هل دادن

گاری دستیش به جای پول آن،تا دم سرایشان.

پسین،زهله بی زهله به سرا که می آمدم،پدر تازه بیدار شده بود و روی زیلویی پهن

شده،در زیر گل ابریشم ،کنار او انبار سرایمان،به اتفاق باپیر و آننه نشسته بودند.

آننه کپه لیموی تازه را فشار می داد داخل استکان کمر باریکی که لبریز از چای تازه دم

خین کمتری بود.

گجیک ها با آرامش،رخ زیلو دانه چینی می کردند و گربه مرمرشکی و کموی خانه،مثل

همیشه دشت قناری آکام بود که در قفس آویزان در تارمه،سر خوش،برای خودش آواز

می خواند.

کمتر ها مشاعره می کردند ودر باغچه پرپینی دی گون گل باقله ای،جیجه های حواس

پرتش را نهیب می داد،اما انگار یکی از جیجه ها که از همه هم بزرگتر بود"گفتا که

مادرم ترسوست    به خیالش که گربه هم لولوست" و گربه هم از این سماجت و

حماقت جیجه ،کیف می کرد.

من خیلی یواش طوری که کسی نبیند،کلو کلو از پس او انبار به سمت صندوقخانه می

رفتم که خروس از روی او انبار قیقه مشتی داد.از نا هنگام خواندن آن،همه متعجب

شدند،برگشتند خروس را ببینند که مرا دیدند:

"ای لارت بره تو پاتیل سی چاس صبا

خروسی که بی محل می خونه بوید سرش برید."

باپیر قبل از اینکه آقام چیزی بگوید گفت:

"آفران بچه م! از چاه او بکش، خوت شیرین کن"

آقام زیر چیشی،نگاه تندی به من کرد اما به حرمت باپیر و آننه فقط گفت:

"بچه خوت شستی،جلدی برو سی نون"

مادر،ماهی هایی را که آورده بودم پاک می کرد برای یک لا برشون و آننه ریحون و نعناع

می چید.

هر چند اوقاتم تلخ می شد از خرید اجباری نان،اما شام خوشمزه در پیش،زیر سایه با

پیر و آننه و پدر و مادرم،وادارم می کرد،زودتر به نانوایی بروم.

یادش به خیر . . .

   + بـی رُخ ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳
comment نظرات ()