خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

دکترسیدجعفر حمیدی

 

دگرگون نامه

 

مثنوی طنز و جدّ

 

                                                                   دکتر سیدجعفر حمیدی

 

دگرگونه ای خام،یک نیمه شب

برآورد  فریاد و بانگ و شغب

که ای مردم رفته در خواب خوش

اگر هست در دستتان آب خوش

بریزید و از خانه بیرون پرید

به در جان شیرین ز مردن برید

که تا صبح با وحشت و ولوله

بیاید یکی سهمگین زلزله ...


دکتر سیدجعفر حمیدی در پیش گفتار دگرگون نامه می نویسد :

بیا بشنو این قصّه های قَدَر

ز اوضاع مغشوش عهد قجر

که در عهد قاجار این گونه بود

همه رسم و آداب ، وارونه بود

من این داستان ها که آورده ام

هم از گوهر جان بپرورده ام

ز اوضاع عصر قاجار، داستان

بپروردم از خویش با مهر جان

که تا عبرت روزگاران شود

دل از خواندنش نوبهاران شود

سخن از کسی وام نگرفته ام

برای کسی دام ، نارشته ام

کسی را به بد یاد ناکرده ام

به بیهوده فریاد ، ناکرده ام

سرشتم من این داستان ها به جان

اگر بد سرودم ،   خدایا امان

مبادا که از کف دهم آبرو

شوم همچو مسکوک بی جان دو رو

چو برخوانی این قصه های عجیب

حکایات شیرین و بس دل فریب

دلت شادمان گردد و تازه ، روی

ولی با تعجب کنی گفت و گوی

که رسم زمانه بدین گونه بود

همه کار آن عهد وارونه بود

نه همسایه در فکر همسایه بود

نه کس را ز مهر و وفا مایه بود

پسر احترام پدر می شکست

پدر دل ز مهر پسر می گسست

چه امیدهایی که بر باد رفت

خداترسی و دین ز بنیاد رفت

نگون ، کاخ امید فرزانگان

روان ، رسم و آیین دیوانگان

سر رادمردان به زنجیر و بند

دل نامداران ملول از گزند

چو زین ماجرا روزگاری گذشت

همه سر نهادند بر کوه و دشت

همه نامداران به جان آمدند

دل آزرده و ناتوان آمدند

که از جور و بیداد دلخون شدند

به جان آمدند و دگرگون شدند

از آن روز رسم دگرگونگان

پراکنده شد آشکار و نهان

تو این قصّه های سرشته ز جان

به بیهوده ، حرف پریشان مخوان

که هستند آیینه ی روزگار

ز دنیای وارونه ی بی قرار

روانت بدین قصّه ها شاد کن

جهان را به نور دل آباد کن

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳
comment نظرات ()