خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

رضا معتمد

 

دفتر غزل

 

رضا معتمد

 

از حسرت لیلی

 

قدیسه ی کم حوصله قدیسه ی مغرور

ای آن که خدا خواسته از دست منت دور

سوگند به شیرین لبت می خورد انجیر

مستانگی از چشم تو پر می کند انگور

اقبال تو رشک بت لاهوری کشمیر

چشمان تو دام بت کشمیری لاهور

در باغ غزل سبز قدم می زدم اما

شور تو مرا برد به دلشوره ی ماهور

از یاد من آیا برود طرز نگاهت ؟

تاتار مگر می رود از یاد نشابور ؟

بر من بگذر صبح مرا تازه کن از نو

تا پُر شوم از لذت آن مستی مستور

ما را به شهادت برسان با نفس خویش

یک صفحه بیفزا به غزل نامه ی منصور

من گم شده ام بین دو تصویر مجازی

جان پاره ای از شعر و جهان پاره ای از شور


باد در هیهای من پیچید یا هوهوی تو

حیرت از چشمان من بارید یا ابروی تو ؟

در کجا بودم که بر دانایی ام نازل شدی ؟

خوب یادم هست در بی تابی گیسوی تو

من نمی دانم چه جادویی تو را درمن نشاند

شاید این جادوی قسمت بود نه ... جادوی تو

دست جادویی که می خواهد تو را در جان من

بانگ تقدیری که می خواند مرا در کوی تو

دوره کردم روزهایی انتظار  آلود را

تا بیامیزد کسی رنگ مرا با بوی تو

چند سال نوری از من دور باشی باز هم

دائما سر می کشد از روزنم سوسوی تو

دوستت دارم ، پس از آن ماجراها دور باد

دست گردآلود هر چه ماجرا از جوی تو

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()