خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

هدیه

 

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش

گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او رو برای تزیین یک جعبه کودکانه هدر داده.

مرد دخترش رو به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهاش رو هدر داده تنبیه کرد و

دخترک اون شب رو با گریه به بستر رفت و خوابید.

روز بعد وقتی مرد از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته و اون

جعبه زرورق شده رو به سمت او دراز کرده.

مرد تازه متوجه شد که اون روز،روز تولدشه و دخترش زرورق ها رو برای

هدیه تولدش مصرف کرده.

با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از او گرفت و در جعبه رو باز کرد.اما

با کمال تعجب دید که جعبه خالیه.

مرد دوباره عصبانی شد و به دخترش گفت:

"جعبه خالی که هدیه نیست باید یه چیزی توش بذاری."

اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت:

"من نزدیک به هزار بوسه داخل جعبه گذاشتم تا هر وقت غمگین بودی یک

بوسه از جعبه بیرون بیاری و بدونی که من چقدررر تو رو دوست دارم."


   + بـی رُخ ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()