خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

سوختم در تبی که از عشق است

سوختم در تبی که از عشق است٬ شعله در شعله در گلستان ات!

مثل رسم خدا و ابراهیم٬ مثل گنجشک، زیر باران ات

نفس ام را شماره می کردم٬ نفس ات را شماره می دادی

حسِ پس لرزه های بم را داشت٬ دیدن دست های لرزان ات

بیقرار شنیدن ات بودم٬ مثل آواز عاشقانه ی قو

شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات

روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود

هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد و چشم آبان ات!

من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم

با کدام آیه قبله ات خواندم؟! به چه وردی شدم مسلمان ات؟!

دل و دینی نداشتم هرگز٬ که نماز تو را اقامه کند

تو چگونه خدای من شده ای٬ با دو گوی سیاه شیطان ات!؟

من حسودم حسود٬ آری! -عشق- این بلا را سر من آورده

قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات...

می رسد یا نمی رسد روزی٬ که تو مال خودِ خودم باشی!؟

طالع ما دو تا یکی بشود٬ شکل یک قلب کنج فنجان ات...

...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬ توی انبار کاه جا مانده

با سر انگشت یک پری می دوخت٬ دست های مرا به دامان ات

 


"مریم پیله ور"

   + بـی رُخ ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٤
comment نظرات ()