خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

فاطمه اسماعیلی

 

برای روح پدرم

 

فاطمه اسماعیلی


 

امروز یک پنجشنبه است، من هستم و بی قــراری

در ایـن مسـیر همـیشه، ایـن راه هــای تـکـــــراری


لختی نشستم و خواندم، هی آیه در آیه یاسـیـن

هی قطره قطره چکیــدم، هی حســرت و گریـه زاری


تقدیـر اینگـونـه چرخیــــد، تا سـرنـوشـــتی رقــم خـورد

آری همین قسمت توست، مرگ است مرگ است آری؟!


ایــن بـار هــم پنـجشــنبه ، حورا و یــک دیــس خرمــا

قبــر تـو و مــادر و مـن، بس بـی کســی،غصــه داری


هی گردش روزگار و هی شنــبه ، یکشـنبه جمـعه

این پنجشنبه به من گفت: باید که طــاقت بیـاری؟!

 

 

ادامه...


مشتی خاطره

 

امروز من مانده ام و مشتی خاطرات

برباد رفته

در امتداد راهی

که آغازش تو بودی

بنواز

بنواز تا رقص گیرم

چشمانم خاطره ی یادت را

تداعی می کنند:

آنگاه که نیلوفر وحشی نگاهت

بر من سایه افکند

و بودنم را

معنا شد

و من

چون شعله ای بی تاب

به آهنگ چشمانت

رقصیدم

ولی امروز

من مانده ام و....

بنواز

تا راهی شوم

در امتداد روشنای چشمانت

بنواز

دوباره بنواز

 

هوای چشم نمناکم نمی بینی که بارانی است

حضور گریه های دل همیشه بی تو پنهانی است


بـبین در غربتــی امشب دلـم را دفــن خواهـم کـرد

تمام بغض من فردا به قلب خاک زندانی است


من آن بیدم ولی هرگز نلرزیدم ز هر بادی

ببین این بار لرزیدم ز چشمانت که طوفانی است


اگر امـسال پای هفـت سـین دل کمی خالیـست

به پای سفره ی دل ،ناز چشمان تو مهمانی است


در این چشم انتــظاری سال من تحویل می گـردد

به پایان می رسد این انتظارم را که طولانی است؟!


و مــن در این تلاطــم هــا نگــاهی پــر غــزل دارم

نگاهم عیدی چشمت که در حال غزلخوانی است

 

www.adabikhormooj.blogfa.com

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٥
comment نظرات ()