خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

بیژن ارژن

 

چهل کلید

 

 

نه روز و نه شب ، کجای این دنیا من

باشم که ببینم که تو باشی با من

هر خورشیدی برای خود روزی داشت

هر ماه برای خود شبی ، اما من ...

 

من شب بودم ، تو ماه تنهایی من

تنهایی تو ، پناه تنهایی من

صبحی شدی و سپید پاشیده شدی

بر دیوار سیاه تنهایی من

 

با رفتن تو ، به زندگی کردم پشت

من ماندم و حلقه ی طنابی در مشت

بگذار که فردا برسد ، می شنوی ؛

دیروز غروب ، شاعری خود را کشت

 

آن روز که رفتن تو را می دیدم

از گریه چو برگ بید می لرزیدم

ترس من از آن بود که روزی بروی

"آمد به سرم از آنچه می ترسیدم"

 

از فاصله ها هیچ نمی دانستم

از کار خدا هیچ نمی دانستم

آن روز که در کنار هم خوش بودیم

من قدر تو را هیچ نمی دانستم

 

بیژن ارژن

   + بـی رُخ ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()