خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

دلم را جز تو کس دلبر نباشد

دل نوشته عبدالصمد ابراهیمی

همه هستند. حنجره ها بوی شروه می دهد. «فایز» در همه نواها تکیر می شود.

قصه های پر از «یکی نبود» بعد از آن لرزه های مهیب دیگر نه افسانه بودند نه بهانه ای

برای به خواب رفتن کودکان «شنبه».

خواب خودش می آید. بی لالایی بی جنبش گهواره که حالا جنبیدنی دیگر است

که خواب را مهمان چشمانت کرده.

«رودم» «جگر گوشه ام» «عزیزم» حالا تو خوابیده ای و ما را خواب به چشم

نمی آید.

فدای بهانه گیری عصرانه ات. گفته بودم آرام بگیری ، شام غذای مورد علاقه ات را

می پزم. مادر فدای پلک های بسته ات، منظورم آرامش ابدی نبود.

بلند شو، بایست، باز هم بهانه بگیر، همبازیانت دارند دنبال توپ پلاستیکی  می دوند.

جای خالی ات را با کدام دلخوشی پر کنم؟ ببین، همه آنهایی که می نشستی

مقابل تلویزیون و نامشان را فریاد می زدی حالا دارند از تو و من و ما حرف می زنند.

دارند پیام می دهند دارند می آیند. پاشو پسرم مهمان داریم.

عروسکت در آغوشت به خواب رفته است. کدام لالایی را در گوشش خواندی

که دیگر لب از لب تکان نمی دهد؟بابا فدای طنازی های بی تکرارت.

پاشو ببین مهمان داریم. پاشو بازهم از شانه های بابا بالا برو و خستگی

یک روز کار در مزرعه، زیر تیغ آفتاب را از تنم به در ببر. آرامتر اما.

اینگونه که تو از شانه هایم بالا می روی دستت به ماه می رسد.یا نه؛

برو حالا که رفتن را پیشه کرده ای برو و سلام ما را به خدا برسان. بگو ؛

خدایا راضی ام به رضای تو. خدایا مواظب خودت باش، بازهم ما فقط تو را داریم.

درست مثل همه روزهایی که کسی نخواست واژه «محروم» را از پشت نام

دیارمان بردارد. کسی نخواست سرپناه کاهگلی ما قدری طعم استحکام را بچشد.

مهم نیست. خدا را که دیدی بگو بابایم گفت : داده ات را شکر، نداده ات را شکر،

داده و گرفته ات شکر. بازهم سجده بر درگاه تو آراممان می کند فقط.

«دشتی» باید تیتر یک می شد. خیلی وقت ها پیش. باید قبله نگاهها می شد.

باید قد می کشید و بزرگ می شد . سهمش را که در تیترها و خبرها و سرمایه ها

ندادیم، خودش غیرت کرد و تکان خورد و همه را به آنجا کشاند.حالا بزرگ است.

به وسعت سر تیتر همه خبرها.حالا پایتخت توجه ما جایی بین «پارس جنوبی»

و «نیروگاه» است. دشتی را حالا همه می شناسند.

«دشتی» این روزها کانون توجه است. احساس موج می زند..

مادری زیر سایه دیوار ترک خورده و نیمه برجای مانده ای که نیم دیگرش ،

عزیز دلبندش را به سینه خاک برد نشسته و مویه سر می دهد.

پسری فراق دستان پینه بسته پدر را با رود خشک ناشده دیده هایش

به عزا نشسته،همه در دشتی جمع شده اند. شما را به همان خدایی

که می پرستیدچند روز دیگر که آنجا آرام شد، خاک که کمی غم ها را سرد کرد ،

از آنجا که فاصله گرفتید ، نگاهتان را همانجا جا بگذارید.

احساستان، حس نوعدوستی تان، مهربانی تان همه و همه را آنجا جا بگذارید.

امروز تن ها داغ است، داغ ها دیده نمی شوند . چند روز دیگر که  حضورها و رفت

و آمدها کمتر شد، داغ ها در آن دشت و صحرای داغ ، بوی روضه علی اکبر می دهد.

بوی عصر عاشورا، تابلوی ماندگار فرشچیان،شام غریبان دشتی

کاش غریبانه نباشد. از آنجا که رفتید بازهم دشتی را در ذهن تان نگه دارید.

جایی روی طاقچه ابدی محبت هایتان.این چند ریشترهای تکراری

«پس لرزه» نیستند. پس لرزه واقعی روزی می آید که دشتی را فراموش کنیم.

نه ؛ آن روز نباید بیاید. آن پس لرزه نمی آید!

و تو برادرم، خواهرم، پدرم ، مادرم.واژه ها برای دلداری به شما لال مانده اند.

لال تر هم خواهند شد. تو اما ننشین. دست بر زانوی همت بگذار و یا علی بگو.

زلزله امتحانی بود برای محک همت و غیرت جنوبی ات.

این بار هم برخیز و کاشانه ات را برپا کن.

بازهم «دشتی» سبز می شود، بازهم بهار بی غصه می آید بازهم چرخ روزگار

می چرخد و بازهم باران که ببارد تو می مانی و رویش بذر امید و خدایی که همین

حوالی است. بازهم چشم در چشم دنیا، قمار مردانگی را تو می بری، هزاربار هم

که زمین بلرزد ، دلت بلرزد، تو باز برنده دوئل روزگاری.

دوستی نوشته بود « دل، تنها بنایی است که اگر بلرزد محکمتر می شود»

دل لرزیده ات این روزها مهمان دارد.آن«بالایی» که وعده داده خانه ام دل های شکسته

است، این روزها می آید میان کپرها و چادرهای تنهایی تان دست نوازش میان موهای

 کودکانتان می کشد، غصه از دل هایتان می شوید، عرق از پیشانی و اشک از دیده

هایتان پاک می کند.

با او حرف بزن. مانند همان شبان صحرای سینا!

بگذار بگذرد که این چرخ و فلک کم نگشته. یا علی بگو و همنوا با فایز بخوان

دلم را جزتو کس دلبر نباشد

به جز شور توام در سر نباشد

دل فایز تو عمدا میکنی تنگ

که تا جای کس دیگر نباشد

   + بـی رُخ ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٧
comment نظرات ()