خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

سیمین بهبهانی

 

در پهن دشت خاطر اندوهبار من

برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است



برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام

بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است



آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف

یعنی نشان ز سردی و بی مهری یِ من است



در دورگاه تار و خموش خیال من

این برف سال هاست که گسترده دامن است



چندین فرو نشستگی و گودی یِ عمیق

در صافی یِ سفید خموشی فزای اوست



می گسترم نگاه اسفبار خود بر او

بر می کشم خروش که : این جای پای اوست



ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست

این دشت سرد غمزده را آفتاب کن



این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز

این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن 

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()