خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

به کسی که خوب می داند

 

مقابلم تویی و هر چه آفتاب اینجاست

و پیش چشم تو شب نیز غرق در فرداست

چه چشم های زلالی! به شعر می مانند

نگاه تو غزلی که ردیف آن دریاست

بخند ای توی در سرنوشت من جاری!

بخند روشن من! آب و آینه با ماست

سخن بگو که صدای تو سخت شیرین است

سکوت کن که سکوت تو ناگهان زیباست

من وتو هیچ نداریم اگر،ملالی نیست

اگر که برگ نباشد،درخت پا بر جاست

من و دوباره جدایی،تو و دوباره سفر

و باز دغدغه اینکه این دقیقه کجاست؟

                                                   آرش شفاعی

 

   + بـی رُخ ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()