خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

چرت بعد از چاس(خارک)

بعد از چاس ولمی که ننه احمد پخته بود - کم گرفته موهی راشگو با شود پلو - پلک چیش

هایش طوری سنگین شده بود که حتی اگه با دشکه پلکش را به سقف می بست،خیط می

پکید و خواب،او را می ربود.

حتی سمفونی نا موزون پنکه آویزان از سقف چندلی صندوقخانه سرا نیز که مثل تلمبه

چهاب آبوی جمشید صدا می داد،خوابش را به هم نمی زد.

عبدو پسر فضول همسایه دیوار به دیوارمان،لنگه دمپایی ابری پنگکی را از روی بام به

سمت پنگ های خارک بریمی نخل استوار خانه ما پرتاب کرد تا مثل همیشه خارک ها بریزند

و او آرام طوری که کسی نفهمد بیاید و کمی از غذا در بیاورد.

دمپایی را پرتاب کرد اما دمپایی یک راست به خروس لاری مغرورمان خورد که مثل

قهرمان های زیبایی اندام برای مرغ و جیجه ها و حتی کبوتر ها و قناری درون قفس فیگور

گرفته بود.

خروس فیسو دو بالا جا زد و آنقدر سر و صدا کرد که همه بانده ها را به خنده واداشت.

حالا دیگر آشوبی از همهمه پرنده ها در باغچه پرپینی بر پا شده بود.

پدر سراسیمه از خواب پرید و انگار می دانست چه اتفاقی افتاده، از نیمدر سرش را بیرون

آورد و به عبدو گفت:

"عامو می تو صو و ظهر و پسین سرت نمی شه؟ خو بذار تا افتو بشینه، بیو دم سرا تا

خارک بدنت.کی می خوی عاقل بشی؟"

   + بـی رُخ ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()