خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

نان و پنیر افطار

چیشاش هوی رنگ رنگک می رفت.

چند باری او دهنش قیت داد.

دساش نهاد بالی ابروهاش تا سایه بون چیشاش بشه و بتونه تو چیشوی خورشید که اروم

خو می رفت،دشت بشه.

چند تا جوراب و شاخه های گل و آدامس و سایر خرت و پرتهایی که دسش بید،جابجا کرد.

معلوم بید از صبح گاه تا الان که غروبن سر پان و دس فروشی می کنه.

هر خودرویی که داخل جایگاه سوخت می شد، او مث تیر شهاب می دوید جنبش.اما برعکس

باقی دس فروشا که رو اعصابت می دون و تا نخری ولت نمی کنن، او فقط یک بار و خیلی

هم با احتیاط و مودبانه پیشنهاد خرید می داد.ای می سدی خو فبه المراد وگرنه،دیگه

اصرار و التماس نمی کرد و با معذرت خواهی دیر می شد.

رفتم تو بحرش.

بنده خدا خلیس عرق بید،گرما و شرجی امونش برید.اومد نشس ری جدول کنار پیاده رو.

صدای دلنشین اذون مغرو انگاری نسیم شمال پل داد ری لار تب کرده بندر.

نمی فهمم سی چه اما حس کردم او هم،همو لذتی از صدی اذون می بره که مو.

آروم یه طوری که غیر خوش و خداش هیچکی  نفهمه یه چیزایی ورار می کرد.

دسش برد تو جیبش.یه نیلون کوچیکی آورد در.کنجکاوی یا فضولی اسمش هر چی که می

خوین بیذارین وادارم کرد برم جنبش.یه بال نون توه ی نم زده بید که یه ذره ای پنیری

نشونش دادن.اوقد با لذت کپ می داد که هوس کردم مهمونش بشم و شدم.

یه لقمه از نون و پنیر افطارش جدا کرد و دادم.قیافه ش از نزدیک که دیدم تازه شناختمش.

دی بواش دو سال پیش تو تصادف رحمت خدا رفته بیدن.و حالا او شده بید نون آور دد و دو

تا کوکاش.

خجالت کشیدم.

خجالت کشیدم.

خجالت کشیدم از خوم و از روزه ام.

مگر نه این که روزه می گیریم که غمخوار مث او باشیم؟!

غیر این چه؟!

واقعا غیر این؟

   + بـی رُخ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()