خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

گُلـــــی به نام تـــــــو

ز بـاغ پیرهــــنت چـــــون دریچه ها وا شد

بهـــــشت گمـــــشده پشـــــت دریچه پیدا شد

رها ز سلطه ی پایـیــــــز در بـــــهار اتاق

گـــلی به نام تـــــو در بازوان مـــن وا شد

به دیدن تــــو همه ذره های من شد چشــم

و چشـــم ها همه ســـر تا به پا تماشا شد

تـــمام منظره پــوشیــده از تـــو شد یعنی

جهان به چشــــم دل مــن دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامــــم هر آنچه تلخانه

به نام تـــــــو که در آمیختم گـــوارا شد

فرشته ها تو و من را به هم نشان دادند

میان زهــــره و ماه از تو گفتگو ها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافـــت داشت

که گل در آینه از دیدنش شکوفا شد

شتاب خواستنت اینچنین که می بالد

به دوری تو مگر می شود شکیبا شد؟

امــیـدوار نــبودم دوباره از دل تــــــو

که مهــربان بشــود با دل مــن ،اما شد

دوباره طوطیک شـــوکــرانــی شــعرم

به خنده خنده ی شیرین تو شکرخا شد

قــرار نامه ی وصل من و تو بود آنکه

به روی شانه ی من با لب تو امضا شد

 

حــســـیــن مـنـــزوی

   + بـی رُخ ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۸
comment نظرات ()