خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

خواب

اسطوره شعر محلی،استاد فرج الله کمالی،دلسروده ای دلنشین دارد.

می سراید(لطفا با گویش برازجانی بخوانید):

 

تو خو دیدم که هاسی خو می وینم

تو باغ ریت هاسی گل می چینم

و خو ورسیدم ای گفتی چه کردم؟

دوارتی خوسیدم تا خو بی وینم

 

امروز غزلی می خواندم از آقای غلامرضا طریقی تقریبا با همین مضمون:

 

بخوابان چشم! شاید یار را این بار هم دیدی

و حتی شاید او را با کمی اصرار بوسیدی

تو که از دست دل عمری ست شب تا صبح می گریی

به لطف چشم شاید لحظه ای در خواب خندیدی

   + بـی رُخ ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱
comment نظرات ()