خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

سنگ پشت

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی.می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار

را نخواهد رفت.آهسته آهسته می خزید،دشوار و کند؛و دور ها همیشه دور بودند.سنگ

پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.پرنده ای در

آسمان پر زد،سبک بال . . .؛ سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست،این

عدالت نیست.کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.من هیچ گاه نمی رسم.هیچ گاه.

و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.

زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود.و گفت:نگاه کن،ابتدا و انتها ندارد . . . هیچ

کس نمی رسد.چرا؟چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است.حتی اگر اندکی.و هر

بار که می روی،رسیده ای.وباور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی نیست.تو پاره ای

از هستی را بر دوشت می کشی؛پاره ای از مرا.خدا سنگ پشت را برزمین گذاشت.

دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه چندان دور.سنگ پشت به راه افتاد و گفت:رفتن،

حتی اگر اندکی؛و پاره ای از او را بر دوش کشید.

   + بـی رُخ ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۱
comment نظرات ()