خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

لذت زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند.یکی از

دیگری پرسید:چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟میمون دوم گفت اگر بخواهیم

همه چیز را توضیح بدهیم،مجالی برای زندگی نمی ماند.گاهی اوقات باید بدون توضیح از

واقعیتی که در اطرافت می بینی لذت ببری.میمون اول با ناراحتی گفت:تو فقط به دنبال لذت

زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.

در همین حال هزارپایی از کنار آنها می گذشت.میمون دوم با دیدن هزارپا از او

پرسید:هزارپا تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت می دهی؟هزارپا جواب داد تا به

حال راجع به این موضوع فکر نکرده ام.میمون دوم گفت:خب پس فکر کن چون این میمون

راجع به همه چیز توضیح منطقی می خواهد.هزارپا نگاهی به پاهایش کرد و خواست

توضیحی بدهد:خب اول این پا را حرکت می دهم،نه نه.شاید اول این یکی را،باید اول بدنم را

بچرخانم.هزارپا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.ولی

هر چه بیشتر سعی می کرد نا موفق تر بود.پس با نا امیدی سعی کرد به راه خودش ادامه

دهد،ولی متوجه شد که نمی تواند.با ناراحتی گفت:ببین چه بلایی بر سرم آوردید.آنقدر سعی

کردم چگونه حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.

میمون دوم به اولی گفت:می بینی،وقتی سعی می کنی همه چیز را توضیح دهی اینطور

می شود.پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.

مثل یک ببر زندگی کن(پایلو کوییلو)

   + بـی رُخ ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()