خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

از دور دستها

با تو ایمنم

و با تو سرشارم

از هر چه زیبایی است

پناهم باش

تا سنگینی غربت

از شانه هایم فرو ریزد

و ملال تنهایی

از چشمهایم

   

من از دوردستها آمده ام

از سرزمینی که که آسمانش

تنها دو پیراهن دارد

روزها آبی می پوشد

و شبها پیراهنی بلند

که تاب می خورد

در رقص هزار و یک ستاره روشن

   

با تو آبی می بینم

تمام بینایی ام را

چشمانت

شکوه شکیبایی

گیسوانت

ادامه بارانها

و دلت

ترانه دریاهاست

                          محمدرضا عبدالملکیان

   + بـی رُخ ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()