خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

دلم گرفت

امشب به یاد تک تک شبها دلم گرفت

در اضطراب کهنه غمها دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب خیس ورقها دلم گرفت

از خواندن تمام خبر ها دلم بسوخت

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو

در آتش گرفته سرا پا دلم گرفت

متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی

از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت

یک رد پا که سهم من از بی نشانی است

از رد خون که مانده به هر جا دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار می کنم در آمدم از پا دلم گرفت

نه اینکه فکر کنی دل از تو کنده ام

یا اینکه از محال تمنا دلم گرفت

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ قدمها،دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفسها دلم گرفت

از این که باز تو نیستی کنار من

از اینکه باز خسته و تنها،دلم گرفت

تکرار می کنم این سطر های کهنه را

تکرار می کنم که خدایا! دلم گرفت

   + بـی رُخ ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()