خِشَم کانه : محله ی قدیمی

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

راز

 شاید در دستان خالی من رازی است

که صدای زخمی باران را

در چشمان مه گرفته

 

              تو

 بیدار می کند

وقتی که هر پسین

رد نا موزون گامهایم را

از پیاده رو های پرسه و پریشانی

بر می چینی

و مرا

با سکوت سنگینم به خانه می بری

بی که بدانی

من تمام روز را

دنبال سطر تازه ای می گشتم

وقتی که

       تو

 

بومی ترین آواز هایت را

در هیاهوی خاموش باد ها

منتشر می کردی

   + بـی رُخ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
comment نظرات ()