خیال خام

می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچکس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمیتواند دید. در شبهای بدر کامل، دیدن ماه بلند پلنگ را به خشم و جنونی میکشاند که از سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرونشاند. فاجعه زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله، بر ماه دست خواهد یافت- اما غرور شکسته ِ پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای درهم، شکسته از پرواز بی ثمرش، بر صخره های تیز فرو افتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون بیاراسته.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

/ 7 نظر / 21 بازدید
شادی

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد [ناراحت] گاهی وصف خودمونه

پری سا

اما در نهایت سرنوشت کرم ابریشم رهایی ست به زیبایی پروانه پس هر چه میخواهد ببافد روزگار

نازخاتون

مطلب پلنگ افکنی بود[لبخند][تایید] براوو به انتخابتون استاد خوش ذوق

مهسا

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود... [دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

حامد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد می شد بدانم این که خط سرنوشت من از دفتر کدام شب بسته وام شد؟ اول دلم فراق تو را سرسری گرفت وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد گل سرخم ! تمام شد شعر من از قبیله ی خون است خون من فواره از دلم زد و آمد کلام شد ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه نه این داستان به نام تو اینجا تمام شد... حسین منزوی