خون بها...

خون بها می چکـد از پل شکن ابرویش
حرف ها رفت چرا دلهره در هرمــویش

چه تصـــــرف بکــنم چشم ترا یا نکــنم
جنگ سوم به غرامت کشم آن آهـــویش

خرج ابلـــــــیس زیادست چه باید بکنیم
نه بهشتی است فروشیم نه رو در رویش

شــــاید این لحــظه به سیـب نظر آدم ها
بفـــــــــروشیـــم بهشتی سر گندم جویش

افتخاریـــست صمـــیمانه دل و ایمان است
بت تراشیــم به فهمیـدن سمت و سویش

عمرهرعشق به بی حاصلی وسرد گذشت
مگــــــــــــــــــرآغاز شود پا قدم جادویش

نبض احســاس مرا چاره اگر می دانست
خواب من خلسه ی ذوقی ست سر زانویش

 


محمدحاجی پور

/ 4 نظر / 38 بازدید
m

ادما قدر اونی رو که دارند نمی دونند...

عشق به مردم

سلام خوبي دوست من؟ مطالب مفيدي داري به منم سر بزن نظر يادت نره!!!!!!