نقش در نقش

خسته ام، خسته از نمـایـش ها

از جوانی که بوده ام ســرمـست

تا به اینـــک که چـون سبـخ زاری

پیــــــرم و نخل قامتم بشــکست

 

مثل فایــــز اسیـــر نقـش پــــــری

نقـــش شیـــرین و لیلی و عـــذرا

مستِ محـضِ حماقتــــــی روشن

از میی که به جام جمشیــد است

 

آنچــنان محــو بازیِ عشـق اسـت

که در او خیــــــره مانـــده آیینــــــه

او به پـاس حضـــــور در نقــــشش

می خـورد دائـم از خودش رودست

 

"نقـش در نقـش، تا ابــــــد بـازی"

ادعـــایــــــی که او خــــودش دارد

خسته ام، خسته از دو رنگـی ها

کوی عشـقم ز بازیــش بُن بَـست

 

نظر خوانندگان عزیز:

نجار

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که : "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید ؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی ! آنها ! که به بی برگی من می خندید !
مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

شعر از : شادروان نجمه زارع

_____________________

محمدرضا مزینانی

چای عشق

کجایی شعله‌های آتش گرم اهورایی
به یادت چای می نوشم ، به تنهایی

دلم هر لحظه تنگ قند لبهات است، شیرین لب
چه بد تلخ است این قندان ، به تنهایی

من و قندان و چای داغ و یادت ، این همه تنها
تو آنجایی و من اینجا در این زندان ، به تنهایی

تو شیرینی شبیه شوکران در کام ، شیرینم
شبیه هر شبم زهر است این چایی ، به تنهایی

بگو با من نگار من چگونه سر کنم ، با این
شرار آتش عشقت که سوزاندم ، به تنهایی

سرت گرم و دلت گرم و خیالت تخت ، بی غیرت
تصور کن که می خوابم به روی تخت ، تنهایی

نمی‌دانم تو گرم شادی و شور کدام عشقی ، بی وجدان
ولی اینجا بدون تو فقط گرم است ، این چایی

تصور می کنم هرشب کنار من ، تو اینجایی
تصور می کنم اما ، مرتب چای می نوشم به تنهایی

شعر از : محمدرضا مزینانی
_____________________
مهــــــــــــدی
مثل روشن کردن کبریت در خرمن خطاست
رخنه چیزی به نام عاشقی در من خطاست

در جدل با غصه ها چندیست پا پس می کشم
جنگ از هر حیث با هر چیزِ روئین تن خطاست

گاه احساس خدایی کار دستت می دهد
دیدن هر معضلی از چشم اهریمن خطاست

روح را با قصد پوشاندن به جان دیگری
چون لباس کهنه ای از تن درآوردن خطاست

یار وقتی که ندارد سرنخِ احساس را
مهر ورزیدن به او قدِ سرِ سوزن خطاست

زیر پای سرو جای بید مجنون نیست،نه
پیش تندیس غرور افتادگی کردن خطاست

شعر از : جواد منفــــــرد
__________________
مهــــــــدی منفــــــرد
آن روز  از بوی تو می گفت  که  با خود  آورد و به  پیرهنم نشاند  

امروز  از یاد  من می گوید که از خاطرت رفته

و از بوی تو می گوید که به پیرهنی نشانده

و از یاد تو می گوید  که  حالا در اشکهای  کسی جاریست

.......... باد_بی منزل
شعر از : مهـدی منفرد - وبلاگ ترکه های عشق
_________________
سوته دلان
با سپاس از آقای حسین لطفی
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط

شعر از : وحشی بافقــــی
____________________
دیگربس است پند پشیز علی الدوام

یک حرف می زنم امروزو والسلام

من بنده حقیقتم ای بی خبر زدرد

خیرت به پیش وسایه عالیت مستدام
نویسنده : هپـل
____________________
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!
"شیرین"
___________________

خیانت

از بخت بد، در طالعم پاییز بسیارست
در کشورِ  پیشانیم چنگیز بسیار ست


عاشق شدم اما نمیدانستم اینجا هم
در هیئتِ معشوق ها خونریز بسیارست


یک لشکرِ بدخواه و یک شهرِ پر از روزن
هرجا که می جنگم خیانت نیز بسیارست


تنها شدم با کوه سنگین پریشانی
تنها که باشی یک غم ناچیز  بسیارست


اینسوی من رودست وآنسو خیل دشمنها
دل را به دریا می زنم ....... تبعیض بسیارست

شعـــر از : رضــــا کــــــرمی

___________________________

نگیــــــن

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟

یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها

سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم

غ.طریقی

_______________________

بهامین

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....

میخواستم  برای  تــــو  مریـــــم  بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

                 ......

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم

باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم

حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم

عمراً  دوباره  رو  به  جهنّـــــم  بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق

از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم

بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت

یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

ف.عباسی

___________________

/ 18 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوته دلان

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم، غلط باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم، عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم، غلط دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط شعر از : وحشی بافقــــی

هپل

دیگربس است پند پشیز علی الدوام یک حرف می زنم امروزو والسلام من بنده حقیقتم ای بی خبر زدرد خیرت به پیش وسایه عالیت مستدام

شیرین

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!

رضـــا کـــــــرمی

خیانت از بخت بد، در طالعم پاییز بسیارست در کشورِ پیشانیم چنگیز بسیار ست عاشق شدم اما نمیدانستم اینجا هم در هیئتِ معشوق ها خونریز بسیارست یک لشکرِ بدخواه و یک شهرِ پر از روزن هرجا که می جنگم خیانت نیز بسیارست تنها شدم با کوه سنگین پریشانی تنها که باشی یک غم ناچیز بسیارست اینسوی من رودست وآنسو خیل دشمنها دل را به دریا می زنم ....... تبعیض بسیارست

کدخدا

سلام زیبا بود استاد مثل فایــــز اسیـــر نقـش پــــــری نقـــش شیـــرین و لیلی و عـــذرا مستِ محـضِ حماقتــــــی روشن از میی که به جام جمشیــد است دست مریزاد بروزم

آزاده

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم حالا که سهم من نشدی کم بیاورم دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم میخواستم که چشم تو را شاعری کنم امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم یادت که هست پای قراری که هیچ وقت..... میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟ حتی قرار بود که من ابر باشم و باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم ...... اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم خود را عوض کنم و برایت به هر طریق از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟ ف.عباسی

نگین

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم تا در اين قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا بروی من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟ يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟ شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من در پس پرده ايمان بــــه تــــو کافـــر باشـم دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم غ.طریقی

بهامین

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم حالا که سهم من نشدی کم بیاورم دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم میخواستم که چشم تو را شاعری کنم امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم یادت که هست پای قراری که هیچ وقت..... میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟ حتی قرار بود که من ابر باشم و باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم ...... اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم خود را عوض کنم و برایت به هر طریق از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟ ف.عباسی

سید

خدايا ! آنچنان زمين گيرم نکن که هنگام ظهور مولا توان برخاستن نداشته باشم ... اللهم عجل لوليک الفرج نيمه براتي مبارك باد.

نازخاتون

ارادتمندم استاد عزیز ببخشید که این روزا کم پیدام[خجالت] آرزو میکنم دلتون غرق خوشی ها باشه [گل]