هوای تو

هوایت

دست سنگینی داشت

این را وقتی زد به سرم

فهمیدم

/ 8 نظر / 2 بازدید
فروز

و من چه دیر فهمیدم تو تنها دستگیرم هستی !

همین حوالی

سلام... هوایت که به سرم می زند... ... باران می بارد...

ساده

و چه دست ِ سنگيني است اين دست.

همین حوالی

سلام بر جناب آقای سروری عزیز... ممنون که دست نوشته های ناقابل مرا می خوانید. و ممنونم که افتخار و فرصت خواندن این داستان کوتاه زیبا را به من دادید. تا دیدار...

فاطمه اسماعيلي

شكسته بال تر از برگهاي پاييزم فروتنانه اگر روي خاك مي ريزم بهار قلب مني ترجمان خورشيدي بگير دست مرا تا دوباره برخيزم

نجدي محمد جعفر

درود بسيار كورش اينجاآب پاروكرده است پارس رابرقامتم او كرده است با دوگانه پارس به روزم در"اطراف شب" دعوتي به خوانش ونقد چشم به راهيم

رحیم عمرانی

هوایت که به سرم می زند دیگر در هیچ هوایی، نمی توانم نفس بکشم! عجب نفس گیر است هوایِ بی توئی!