عشق هذیان های یک آزاده است ...

هرچه ای بانو دل من ساده است

زیرکی های تو فوق العاده است

زیر بازوهای تردم را بگیر

عشق امشب کار دستم داده است

عشق تا خواهی نخواهی های ما

مثل سیبی اتفاق افتاده است

هرچه تا امروز دیدی پیچ بود

هرچه از فردا ببینی جاده است

هرچه از غم نابلد بودم رفیق

 منحنی های تو یادم داده است

منحنی ها راست می گفتند راست

عشق هذیان های یک آزاده است

گاه یک بادا مبادای بزرگ

گاه داغی بر سر سجاده است

سیب یک شوخی ست با آدم بله

یک گناه پیش پا افتاده است

این صدا سوت قطار قسمت است

یا که نه خط روی خط افتاده است

بیش از این پشت هم اندازی نکن

دل برای باختن آماده است

 
"عبدالحمید رحمانیان"

/ 7 نظر / 9 بازدید
کدخدا

بحر طویل تقدیم به استاد سخنوری جمجمه... دکتری گفت که یکروز به دانشکده طب سر تشریح یکی جمجمه استاد بپرسید ز شاگرد که:این جمجمه از کیست؟ چو شاگرد بیامد جلو وجمجمه را کرد بسی زیر و زبر گفت: از آنجا که بسی چانه این جمجمه لق است گمانم که ز یک مشت زنی بوده که از بس که سر مشت زنی مشت به زیر دهنش خورده چک و چانه ی او لق شده و محکمی مشت حریفان شل و ول کرده چنین چانه ی او را. گفت استاد که هر چندچک و چانه این جمجمه لق است ولی صاحب آن مشت زن و بوکسور اگر بود چک و چانه او در عوض اینکه شل و ول بشود در اثر ورزش بسیار بسی محکم و استوار همی گشت. در این بین به یک مرتبه شاگرد دگر خواست ز استاد خودش اذن و بیامد جلو و جمجمه را کرد بسی وارسی و گفت: گمانم که بود صاحب این جمجمه یک کاسب بازار و ز بس در سر هر چیز زده چانه چنین چانه ی او لق شده. استاد بدو گفت که هر چند که از چانه زدن چانه ی اشخاص بسی لق شود اما نه بدین قدر ملقلق که شل و ول بکند چانه ی آن عربده جو را. گشت شاگرد روان در سر جای خود و شاگرد دگر جست و گرفت اذن و بیامد جلو و جمجمه را پیش کشید و به سر و صورت وشکل و پک و پوزش نظری کرد و سپس گفت که این جمجمه بی شک تعلق

کدخدا

تعلق به زنی داشته وین لق شدن چانه از آن است که هی از سر شب تا به سحر یا ز سحر تا سر شب ور زده با خاله و خانباجی و نفرین بنموده است به پشت سر هم شوهر خود را که برای چه مرتب ندهد خرجی و هی خرج قر و رخت و لباسش نکند یا که چرا از سر او وانکند شر هوو را...! ابولقاسم حالت

فروز

هـرگز تـو هـم مانند من آزار دیدی؟ یــار خودت را از خودت بیزار دیدی؟ آیـا تـو هـم هر پـرده ای را تا گشودی از چار چـوب پـنـجره دیوار دیــدی؟ اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟ از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟ نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟ از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟ در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟ دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟ آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟ رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟ بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟ حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل تـو او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی

راوی

سلام استادجان زنده باد شاعر و درود فراوان بر شما

کدخدا

بشکفد بار دگر لالهٔ رنگین مراد، غنچه سرخ فروبسته دل باز شود / من نگویم که بهاری که گذشت آید باز، / روزگاری که به سر آمده، آغاز شود. / روزگار دگری هست و بهاران دگر شاد بودن هنر است، / شاد کردن هنری والاتر / لیک هرگز نپسندیم به خویش، / که چو یک شکلک بی‌جان / شب و روز، / بی‌خبر از همه، / خندان باشیم. / بی‌غمی عیب بزرگی است، / که دور از ما باد!

کدخدا

اگر هزار قلم داشتم هزار خامه که هر یک هزار معجزه داشت هزار مرتبه هر روز می نوشتم من حماسه ای و سرودی به نام آزادی ... ژاله اصفهانی